<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[بشری....]]></title>
		<link>http://boshraa.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[بشری]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[سال جدید !]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1387/01/05/post-87/</link>
					<description><![CDATA[<P>..... حذف شد</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 11:49:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=87</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1387/01/05/post-87/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[Happy New Year]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1386/12/28/post-86/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;****</P>
<P>به سان رود که در نشیب دره ، سر به سنگ می زند..... رونده باش....</P>
<P>امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست‌........‌زنده باش</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;سال نو همه مبارک باشه </P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>*****</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 13:38:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=86</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1386/12/28/post-86/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ممنوعه های ذهنم....]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1386/12/28/post-85/</link>
					<description><![CDATA[<P>..... حذف شد</P>]]></description>
					<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 08:33:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=85</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1386/12/28/post-85/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1386/12/25/post-84/</link>
					<description><![CDATA[یه مدت کمی طولانی بود که نمی اومدم اینجا... راستش قصد نوشتن هم نداشتم. یعنی این جا. اما راستش دوسش داشتم, دوستامو هم. دلم نیومد بزارم برم. واسه همین فعلاً در خدمتیم. از اونجایی که این چند وقته خبرای زیادی بوده مجبورم با سرعت بیشتری ازشون رد بشم که هم خاطره هامو نوشته باشم و ثبتشون کرده باشم هم شما گیج نشین که اینجا چه خبره؟!<br>من روز 20 اسفند سال 86 عقد کردم. یه عقد محضری خیلی خیلی خیلی خودمونی. هیشکی نبود. از خونواده ما فقط من و خواهرام و مامان بابام و زن دایی مو بابابزرگم! همین! یعنی به این شدت تنها بودم. ولی بین خودمون باشه, خیلی بهتر از شلوغ پلوغی بود. بعد رفتیم قهوه چی و شام خوردیم.و امیرحسین منو رسوند خونمون و رفت. فرداش هم باید می رفتم سر کار!<br>نام : امیرحسین.  متولد 21/8/59<br>قد: 180    وزن : 90 !!!! (این یکیو باید یخورده متعادلش کنم. بهشم گفتم باید کم بشه <img src="http://www.pic4ever.com/images/icare.gif" border="0" >)<br>اوووم همین کافیه فک کنم!<br><br>تولدمه.... قرار بود بیاد دنبالم که باهم بریم بیرون. واسه اولین دفعه  بدون روسری .... خیلی استرس نداشتم... یعنی درواقع اصلاً احساسی نداشتم!<br>قرار بود ساعت 7:30 بیاد دنبالم. مامانم رفت که کیک تولد بگیره و بیاد. منم همه چی رو آماده می کردم. ساعت 7:30 بود که یکی از دوستام بهم زنگ زد که تولدمو بهم تبریک بگه.... دقیقاً همون موقع هم امیرحسین اومد! منم داشتم تلفن حرف می زدم! بیچاره تنهایی بود! مامانم و بابام رفتن پیشش که تنها نمونه! اون دوستم هم انگار یه خبراییه <img src="http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif" border="0" > قرار شد بهش زنگ بزنم و اطلاعات رد و بدل کنیم ولی هنوز فرصت نکردم <img src="http://www.pic4ever.com/images/connie_1.gif" border="0" ><br>لب تاپ مونا رو بردم پیشش که باهم عکسا و فیلم رو ببینیم. بعدم همشو واسش ریختم رو فلشش. کیک رو هم بریدم و  به همه دادم. خودم اصلاً میل نداشتم ولی زورکی از کیک خودش بهم داد! <img src="http://www.pic4ever.com/images/rainbowf.gif" border="0" > منم که از خامه متنفرم.. فقط اون قسمتای بدون خامه شو خوردم. بقیشو هم گذاشتم واسه خودش. اونم فقط یه ذره خورد! فکر می کردم بیشتر از اینا بخوره ولی انگار غذا خوردن منو که میبینه اشتهاش کور می شه!!! آخه کنار من هیچی نمی خوره. من موندم پس چرا انقد تپلیه! <img src="http://www.pic4ever.com/images/89.gif" border="0" ><br>بگذریم... من پالتومو پوشیدم و با هم رفتیم بیرون. خونه که بودیم بهم گفت هدیه تو گذاشتم تو ماشین. اینجا بهت نمی دم. سوار ماشین که شدیم دیدم عقب یه جعبه س . اومدم برش دارم گفت دست بهش زدی خودت می دونیا! <img src="http://www.pic4ever.com/images/karate.gif" border="0" > هنوز تو کاشانی بودیم که بهم گفت بشری می دونی چیه... راستش هنوز نخریدم چیزی واست! آخه نمی دونستم اندازت چقدریه، چی دوست داری و ..... حالا هرجا که تو می گی می ریم خودتم انتخاب کن چی می خوای.... هم یه جورایی می دونستم داره شوخی می کنه ، هم گفتم اگه راست بگه چی؟؟!!! بهش گفتم من نمیام باهات. هرجا که خواستی وای می ستی و خودت با سلیقه خودت واسم هدیه می خری. بدون هدیه پاتو نمی ذاری تو ماشینا! <img src="http://www.pic4ever.com/images/237.gif" border="0" > اونم گفت: ااا اینجوریه! پس برو هدیه تو از عقب بردار! <img src="http://www.pic4ever.com/images/greenstars.gif" border="0" > با هزار تا دردسر از تو ماشین در حال حرکت هدیه مو از عقب پیداش کردم و برش داشتم.... یه جعبه خیلی خوشگل بزرگ بود... توشو که باز کردم یه عروسک بزرگ بود با یه عالمه پوشالای رنگوارنگ زیرش. کنارشم یه گل رز خوشگل بود. عروسکه خیلی ناز و نرم بود برش که داشتم و بغلش کردم ، زیرش یه جعبه کوچولوی قرمز دیگه هم بود. که اونو نمی گم دیگه توش چی بود.... <img src="http://www.pic4ever.com/images/241.gif" border="0" ><br>بعدم دقیقاً دو ساعت تو خیابونا چرخیدیم! یه مسیرو انتخاب می کردیم می رفتیییییییییم تا ته ته تهش! که دیگه هیچی نبود! باز برمی گشتیم از یه مسیر دیگه می رفتیم! دیگه آخراش خیلی خسته شده بودم! سرم گیج می رفت. ساعت 10 دیگه رفتیم هتل صفائیه، اون قسمت جدیدش که سنتی ساختنش... فوق العاده بود... واقعاً فوق العاده... همه چیش عالی بود. غذاشم خیلی خوشمزه بود. ولی بازم من نتونستم هیچی بخورم! اونم خیلی کم خورد! عذاب وجدان پیدا کردم! تا حالا کنار من که غذا خورده، یه ذره بیشتر نخورده!<br>اشکال نداره، بهش گفتم باید لاغر بشه.. فک کنم داره تلاش می کنه!<br>بعدم دیگه منو رسوند خونمون. یه ظرف کیک هم مامان داد که ببره واسه مامان بابش. 11:30 بود که رفت خونشون.<br>23/12/86  پنج شنبه<br> انقد هول هولکی کارا انجام شد که حد نداره! به این شدت که من سفره عقد نداشتم! اصلا از اونم بدتر! حلقه هم نداشتم! <img src="http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif" border="0" ><br>پنج شنبه صبح با خواهرش اومد دنبالم. منم با مامان و فرناز و آیدا جون رفتیم حلقه بخریم. همون اول رفتیم ملک ثابت. یه حلقه خیلی خوشگل انتخاب کردم... خیلی هم گرون شد فک کنم! خوب چی کار کنم.... اونو پسندیدمش <img src="http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif" border="0" > واسه اونم مامان گفتش حلقه های پلاتین رو بیارن. و یدونه خوشگلشو واسش انتخاب کردم. ولی اون اندازش نبود واسه همین اونجا گذاشتیمش تا بزرگش کنن. من تمام انگشترا رو که دستم می کردم واسه تست کردن، اندازم بود. انقد که فروشندش گفت: تو انگشتات خیلی خوبه! همه چی به دستات می گیره! ولی در عوض امیرحسین همه انگشترا بودن استثنا کوچیکش بود. یعنی تو انگشت کوچیکش به زور می رفت. انقده ناراحت شده بود. می گفت می خواستم همین امروز دستم کنم. انگار حلقه رو خیلی دوست داره و می خواد همیشه دستش باشه. از همون اول همش می پرسید کی می ریم حلقه می خریم!<br>اونجا یه انگشتر خوشگل دیگه هم واسم خریدن. یه مروارید کوچولو روش بود. یه هدیه از طرف مادرشوهر بود فک کنم البته با سلیقه خودم. <img src="http://www.pic4ever.com/images/rose.gif" border="0" ><br>قرار شد بعد بریم ساعت بخریم ولی من ساعت نمی خواستم. همونجا بهم گفت اگه ساعت نمی خری همین جا یه چیزی بپسند که واست بخرم. ولی من دیگه حس خریدم تموم شده بود. یعنی اون روز فول شده بودم. خودم هم روم نمی شد با این چیزای گرونی که خریده بودم دیگه چیزی بگم! حداقل واسه اون روز!<br>بعد ما رو رسوند خونه و حلقه و انگشترمو بهم داد.<br> منم ماشینو برداشتمو با مامان و بقیه رفتیم خونه مامان بزرگ که هدیه و چیزایی که امروز خریدیمو به شیوا نشونش بدم. مامان همین که دید حلقه ها دست منه، دعوام کرد که چرا اینا پیش توه!! <img src="http://www.pic4ever.com/images/gaah.gif" border="0" > منم گفتم خوب امیرحسین بهم دادش! گفتش نه! رسم نیست . باید پیش خودش باشه! اون نمی دونست تو چرا گرفتی؟!<br>.<br>.<br>.<br>.<br>الانه میاد دنبالم که بریم کپی کارت ملی رو بدیم به عاقد. باید برم آماده بشم. باقیش می مونه واسه بعد<br>.<br>.<br>.<br>فعلا خداحافظ<br>راستیی بنفش جوووون من یه دفعه تونستم برم تو وبلاگت همه شو هم خوندم. اما دفعه دوم باز نتونستم برم! کلی می خوام نظر بدم واسه نوشته هات. منتظر بااااش......<br><br>	 <br><br><br><br><br><br><br>]]></description>
					<pubDate>Sat, 15 Mar 2008 10:00:34 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=84</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1386/12/25/post-84/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[اریک فروم]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1386/11/08/post-83/</link>
					<description><![CDATA[<P>عشق نسنجیده می گوید: دوستت دارم زیرا به تو نیاز دارم،</P>
<P>عشق سنجیده می گو ید: به تو نیاز دارم زیرا دوستت دارم.</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Jan 2008 14:27:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=83</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1386/11/08/post-83/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نم نم !]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1386/11/08/post-82/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 36.0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">آیدا هنوز شیر می خوره و از اونجایی که شنبه دو ساله می شه، باید ترکش داد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 36.0pt"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">توضیحات : آیدا وقتی می خواد شیر بخوره می گه : آیدا نم نم می خواد ! (اسم نم نم رو هم خودش گذاشته. دلیلشم اینه که وقتی شیر می خوره صدای نم نم می ده دهنش!)</SPAN><SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></SPAN></FONT></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 36.0pt"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">مامان : آیدا نم نم و بندازیمش دور ؟! </SPAN><SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></SPAN></FONT></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 36.0pt"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">آیدا : نههههه ! افه ! (* حیفه )، نم نم ایلی مُشیده ! (نم نم خیلی مفیده)</SPAN><SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></SPAN></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Jan 2008 11:43:25 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=82</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1386/11/08/post-82/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[colleague]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1386/11/08/post-81/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">از بهونه گیری کردن بدم میاد....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">از اینکه ناراحتیامو، دل نگرانیامو، دلتنگیام؛ غصه هام به کسی بگم ... حتی از گفتنش تو بلاگم بدم میاد....<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">واسه همین سعی می کنم یا هیچی ننویسم یا اگه چیزی می نویسم، یه چیزایی باشه که شادم کرده<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>و دوست دارم تو ذهنم بمونه...<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">از آدمایی که پر از امیدن خوشم میاد... از آدمایی که امیدوارن و سعی می کنن بدون اینکه تو چیزی ازشون بخوای، به تو هم امید بدن بیشتر خوشم میاد...<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">دلیل اینکه زیاد از همکارام می گم اینه که اولأ به شدت از خدا ممنونم که بهترین همکارا و رئیس رو بهم داده... عین بهترین دوستام توی تمام دوران تحصیل و خونوادم<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">ثانیأ من الان یک سال و نیمه که حداقل 8 ساعت از روزامو با اونا می گذرونم. پس مطمئنأ بیشتر حرف دارم از اونا. اونم نه حرفای ناامید کننده<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>و غصه دار.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">الانم همه شون رفتن تهران مأموریت. یکیشون قبل از اینکه بره بهم گفت: خانوم ش... من دیشب خوابتو دیدم؛ یادت باشه واست تعریف کنم! ولی فرصت نشد. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">اون متن پست پیش رو هم اون ته دفترم واسم نوشت.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">آقای الف عین برادرمه. وافعأ می گم. خیلی راهنماییم می کنه. تو همه چیز. هر سؤالی که ازش بپرسم با صبر<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>و حوصله بهم جواب می ده. از سیاست و آب و هوا و آدمای اداره و ساختن شخصیتی گرفته تااااااااا اشکالا و ایرادای کار. اطلاعاتش واقعا کامله. از هر قسمت کار که ازش بپرسی همه چی رو می دونه. داره واسه امتحان فوق می خونه. تحصیلات خیلی واسش مهمه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>واقعا هم علاقه داره به ادامه دادنش. امیدوارم موفق باشه. یه نی نی داره به اسم ایلیا که 4 ماه از آیدا کوچیکتره. خیلی نازو خوشگله. <o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">آقای سین هم خیلی آدم جالبیه. یه همچین شخصیتی رو عین آقای الف تا حالا ندیده بودم. نمی ذاره هیشکی به حریمش وارد بشه در عین حال خیلی هم صمیمیه با همه. تو همه قشری دوست داره.... عاشق سفر و رانندگی تو جاده است. کافیه یه روز تعطیلی داشته باشیم که اون بره مسافرت. واقعا آدم باهوشیه. اگه بخواد همچین دقیقه تو کاراش که اگه یه چیزی رو داد دستت 100% مطمئنی که درسته. خیلی راحت از چهرت احساستو و چیزی که تو قلبته رو می فهمه. فرقش با آقای الف اینه که آقای الف با اینکه می فهمه چیزی نمی گه اما اون می شینه کنارت و باهات حرف می زنه و آرومت می کنه! خلاصش اینه که برخلاف خیلی از مردا هم ابراز احساسات رو بلده، هم کنترلشو هم لذت بردن از زندگیو. آدمو جذب می کنه البته اگه کنارش باشی والا بهت اصلا رو نمی ده.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">آقای لام خیلی وقت نیست که اومده با ما. ولی اونم خیلی آدم جالبیه از اون دسته آدماییه که خیلی تلاش می کنه. اگه بخواد یه کاری رو انجام بده تمام تلاششو می ذاره روش<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>معمولا هم برنامه های بزرگی رو می نویسه. مهربونه. یه خورده به نظرم خجالتیه. از همه چی سر در میاره. همه چی می دونه.... البته معمولا </SPAN><SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA">Subject</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN> هاش کاریه. اگه بخواد راهنماییت کنه عین یه همکار بزرگتر<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>باسابقه راهنماییت می کنه. یه محدوده ای داره که آقای لاف و سین فقط بهش نفوذ کردن. نمی دونم چطوری منظورمو بفهمونم... شایدم اونم مثل منه... نمی دونم ولی اونم خیلی خوب و مهربونه.<o:p></o:p></SPAN></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">بطور خلاصه هر سه شون واقعا آدمای فوق العاده ای هستن و آدما رو جذب می کنن. شخصیت های خیلی جالب و قشنگی دارن. یادمه اولین روزی که رفتم سرکار، بهم گفتن نگران شناختن آدما نباش... چون مهمترین آدمای اداره همیشه به این اتاق رفت و آمد دارن و حقیقت هم جز این نبود. انقد رفت و آمدشون زیاده به اینجا که من باور نمی کردم اینا همشون مدیرای بخشای مختلف هستن! دلیل اومدنشون هم کاری نبود. تنها دلیلشون بودن این 3 نفر بود.<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">3 تایی واقعا با هم </SPAN><SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA">match</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN> هستن... به شدت ... به شدت.... <o:p></o:p></SPAN></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA">یادش به خیر.... روزی که رفتم سر کار واسه مصاحبه. رئیس فعلیم ازم مصاحبه کرد. منم بهشون جواب دادم. به جز اون 3 نفر دیگه هم تو اتاق بودن. یکی شون آقای سین بود. وقتی داشتم می رفتم اومد دنبالم بهم گفت از حرفاش نترس. اون بهترین رئیسه و بدون بهتر از اینجا جایی گیرت نمیاد. اون موقع نمی شناختمش. فک می کردم یه آدم معمولیه. نمی دونستم قراره یکی از بهترین همکارام باشه. آقای الف هم که فامیلمو که پرسید همون اول شناختم... تمام فک و فامیلمو واسم ردیف کرد و من بسی خوشوقت شدم که انقدددد </SPAN><SPAN dir=ltr style="mso-bidi-language: FA">famous</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN> هستم !<o:p></o:p></SPAN></FONT></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="mso-bidi-language: FA"><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">این پستم همش درمورد همکارام شد. یه روزی میام از دوستام می گم... اگه اشکال نداشته باشه ها !<o:p></o:p></FONT></SPAN></P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Jan 2008 11:21:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=81</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1386/11/08/post-81/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1386/11/04/post-80/</link>
					<description><![CDATA[<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i31.tinypic.com/2crwmll.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>]]></description>
					<pubDate>Thu, 24 Jan 2008 22:05:43 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=80</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1386/11/04/post-80/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[30/10/86]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1386/10/30/post-79/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">نه که این قالب تاریخ نمی زنه، باید خودم بزنم!</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">اوووووم چیز زیادی از محرم و این تعطیلات ندارم بگم. چون خودم که کلا یه جا رفتم روضه که اونم چون خونه خاله مامانم بود و زشت بود که نرم. بعدم یه جای دیگه رفتم واسه نماز ظهر عاشورا. دیگه روضه و نوحه و دسته و این هیچی. راستش دیگه اصلا خوشم نمیاد. نمی دونم چطوریه. همون یه حایی هم که رفتم، یه خانمه امد کنارم بشینه، به خدا هنز درست ننشسته بود که زد زیر گریه.... نمی گم کارش خوبه یا بده. فقط می گم به نظر من اون فقطز به زندگی خودش گریه می کرد. تازه اصلا من نمی فهمم اصلا خوشم نمیاد واسه امام حسین گریه کردن. چند روز پیش این جمله رو</SPAN><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">؛<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">*"حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی‌آبی معرفی کردند ... در عجبم از مردمی که خود زیر تازیانه ظلم و ستم زندگی می‌کنند، آن‌وقت برای حسینی می‌گریند که آزاد زیست و آزاد مرد ..."<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><A href="http://127.0.0.1:8567/dmirror/http/www.karebad.org/" target=_blank>دکتر علی شریعتی</A><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">؛ از وبلاگ <A href="http://bearhome.blogfa.com">خرس قهوه ای</A>&nbsp;</SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">&nbsp;خوندم که خیلی راضیم می کرد. همچنان هم دنبال این جور چیزام. خیلی تو کتابا دنبال حقیقت می گردم اما یا چیزی که می خوام رو پیدا نمی کنم یا انقد سنگین نوشتن که هیچی شو نمی فهمم!<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">بگذریم. گفتن این چیزا تقریبا تکراریه. همه جا اکثرا دچار همین مشکل من شدن. پس یهنی تنها نیستم </SPAN><SPAN dir=ltr></SPAN><SPAN dir=ltr></SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=ltr></SPAN><SPAN dir=ltr></SPAN>;)</SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">دیشب زن داییم اومد خونمون. بعدم پسر داییم و دوستاش(یکی شون هندی ه، 2 تا تهرانی و یکی هم امیر که خدا رو<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>شکر هیچ کدوم هم زیاد فارسی بلد نیستن! فقط یه ذره!!!!). صدالبته واضح و مبرهنه که آیدا جونو مامان باباش هم هستن دیگه. پسر داییم با 3 تا از دوستاش اومدن تعطیلات و تو مسیرشون به هند و مصر و چین هم رفتن و الان ایران هستند. 4 تایی دوشنبه می رن تهران که امیر و هندیه می رن باز هند واسه عروسی یکی از فامیلای دوستش. 2 هفته عروسیه که امیر یه هفته شو می مونه وبعد برمیگرده استرالیا. اون دو تا هم 2 هفته تهران می مون<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>بعد برمی گردن.. اینا دیشب خونه ما بودن با کلی تأخیر. چون رفته بودن روضه و سینه زنی و عزاداری<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>از این چیزا ببینن بعدم آبگشت (خودشنو می گفتن : </SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">meat water!</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN>)بخورن! کلی این مراسم واسشون جالب بود. هندیه فقط سلام رو بلد بود. واسه همین همش با آیدا بازی می کرد. فک کنم چون تنها کسی بود که زبونشو می فهمید. خیلی حوصله داشت. لباسای آیدا رو هم پسندید که بره واسه بچه خواهرش بخره. اون دو تای دیگه خیلییی قد بلند بودن. کاوه و کیوان. کاوه پلیس بود و پاره وقت هم حقوق می خوند. عکساشو دیده بودم روی لب تاپ امیر. خیلی جاهای جالب و خوشگلی رفته بود. عین این فیلما..... یه عالمه حیونای عجیب... آدمای بومی ، کشتی های خیلی خیلی شیک ....کیوان هم روانشناسی می خوند. امیر هم که حسابداریش که تموم کرد. حقوقش هم تموم کرد و حالا داره کار می کنه ، هنوزم می گه دانشگاه رو بیشتر دوست داره. هندیه هم به گفته خدشون از همهشون باهوشتره و بهترین کار رو هم داره. راستی بالاخره تو نوه های مامان بزرگم یکی داره دکتر می شه. آخه ما همه رفتیم رشته ریاضی و مهندس شدیم. ولی امجد اول رفت داروسازی و از هفته دیگه پزشکیشو شروع می کنه.<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">مامان بزرگ من به شدت وسواسی هستن. انقدههه حرص خوردن که 4 تا پسر که دینشون معلوم نیست رو چطوری مهمون کنن. وقتی هم که از خونشون رفتن کل وسایلشون رو آب کشیدن. حتی من داییم که میان ایران، هنوز تو نیومده باید برن حموم و لباسایی که مامان بزرگم واسشون آماده کردن بپوشن. و این ها یکی از دلایلی می باشد که پول آب مامان بزرگم همیشه بیشتر از 20 تومنه با کلی جریمه! <o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">خلاصه دیشب که داشتن می رفتن گفتن می خوان فرداشب که امشب باشه باز برن دیدن مامان بزرگم که مامانم گفت نههههه اونا سرماخوردن(واقعا هم سرماخوردن) شما فردا شب شام بیاین اینجا. این بیچاره ها هم که تعارف و این چیزا حالشون نیست، مجبور شدن قبول کنن. واینگونه شد که ما تو یه هچل به تمام معنا افتادیم! چون نمی دونیم چی درست کنیم! یکیشون که گوشت اصلا نمی خوره! اون هندیه هم که ما نفهمیدیم چی دوست داره! حالا موندیم چی درست کنیم که همشون دوست داشته باشن. از همینجا دست یاری به سمتتان دراز می کنم<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 08:56:57 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=79</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1386/10/30/post-79/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://boshraa.blogsky.com/1386/10/30/post-78/</link>
					<description><![CDATA[<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">فرناز*: پرتقال فروشی 5 پرتقال دارد......</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">یه بچه 7-8 ساله **: نه نه نه ... من با پرتقال بلد نیستم، فقط سیب رو بلتم&lt;</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">img src="http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif" border="0</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN>" &gt;</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">*: فرناز : خواهر بزرگمه که الان می شه مامان آیدا<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">** : ممکن نیست اون نفر من باشمااا&lt;</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">img src="http://www.pic</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN>4</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">ever.com/images/</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN>4</SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">fvgdaq_th.gif" border="</SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN dir=rtl></SPAN>0" &gt;<o:p></o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 11pt; mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Times New Roman">&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 08:56:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://boshraa.blogsky.com/Comments.bs?PostID=78</comments>
          <guid>http://boshraa.blogsky.com/1386/10/30/post-78/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
