Babe
با سلام
همکار گرامی ما پریروز صبح بابا شدن. انقده باحال بود. صبح که رسید سر کار همش داشت راه می رفت. آروم و قرار نداشت ولی سعی می کرد نشون نده نگرانه
می گفت دیشب خانومش می گفته ببرتش بیمارستان. منم بهش گفتم : نه حالا نی نی نمیاد. خیالت راحت بگیر بخواب. بعدم با خیال راحت خواباشو کرده و صبح پاشدن رفتن بیمارستان. تازه خانومش تنها بوده. آخه نه مامان بابای خودش اینجان نه مامان بابی خانومش. به همه زنگ زده که زود بیاین. ولی با همه اینا وقتی نی نی به دنیا اومده ، خانومش تنها بود. خلاصه که نی نی صبح 5 آذر سال 86 به دنیا اومد. یه پسر ناز با 3 کیلو 400 گرم وزن. عکسشو هم امروز دیدم.
همکار گرامی هم کلی سورپرایز واسه خانومش آماده کرده بود. یعنی یه دوربین جدید خریده واسه نی نی . و اینکه قبلا به خانومش گفته بوده یا دوبی می ریم یا تلویزیون تخت سامسونگ می گیریم یا دوربین جدید. خانومشم می گه : دوبی. آخه ماه عسل که دوبی بودن خیلی خوش گذشته بوده بهشون. حالا هم تا خانومش رفته بیمارستان، پاشده رفته اون تلویزیون و دوربینو هم خریده، سفر هم چند ماه دیگه دوتایی باهم می رن. خوشم میاد از اینجور زوجها... از زنگیشون لذت می برن و به فکر خوشحال کردن همدیگه هستن. نه اینکه بگن وااای نه نمی خواد خرج کنی، نمی خواد بریم دوبی، فلان چیزو نمی خوام و ... بذارش واسه خونه یا بذارش واسه مبادا !