بالاخره اتاقمونو وسعت دادیم! دیگه خفه نمی شیم توش اتاق بغلی رو پارتیشنشو برداشتیم و به اتاق خودمون اضافه کردیم. شنبه 4 تایی در حال جابجایی بودیم. الان یه اتاق بزرگ باحال داریم. قشنگ می تونیم توش قدم بزنیم وقتی از نشستن زیاد خسته شدیم و بعدم بریم پشت میز عسلیه که یه صندلی راحتی عااالی داره لم بدیم من تو این یه سال میزم کنار میز آقای سین بود، انقد نزدیک که یه وقتایی می شستیم به مونیتوای هم زل می زدیم وقتی بی کار می شدیم اما الان من یه طرف اتاقم اونم یه سمت دیگه ! تازه جلو دیدمونم یه 4-5 تا میز و کله و مونیتور و ... هست که امکان هر جور ارتباط چشمی رو از بین می بره. از اون دور واسم دست تکون می ده و میگه : سلاااااااااااااام، ریز می بینمت ! من :
میاد میز کناریم می شینه و می گه : من عادت ندارم انقد دور باشم. نه که هر روز کنارم بودی، عادت ندارم همکارمو نبینم آقای الف : .... !
آقای X : حیف خانوم عباسی اگه بود بهترین جای اتاق مال اون بود  آقای Y : حیف خانوم عباسی اگه بود چون می شدین دو تا خانوم .شما هم می تونستین بیاین کیش. بعد ما اونو می بردیم می گردوندیم  آقای X: حیف خانوم عباسی اگه بود Rup , Uml ,… بلد بود  آقای X: خانوم عباسی دانشگاه شهید بهشتی خونده معدلشم 18 است! . . . همچنان ادامه دارد! * خانوم عباسی ای وجود نداره... فقط برای اذیت کردن منه
|