|
|
یه مدت کمی طولانی بود که نمی اومدم اینجا... راستش قصد نوشتن هم نداشتم. یعنی این جا. اما راستش دوسش داشتم, دوستامو هم. دلم نیومد بزارم برم. واسه همین فعلاً در خدمتیم. از اونجایی که این چند وقته خبرای زیادی بوده مجبورم با سرعت بیشتری ازشون رد بشم که هم خاطره هامو نوشته باشم و ثبتشون کرده باشم هم شما گیج نشین که اینجا چه خبره؟! من روز 20 اسفند سال 86 عقد کردم. یه عقد محضری خیلی خیلی خیلی خودمونی. هیشکی نبود. از خونواده ما فقط من و خواهرام و مامان بابام و زن دایی مو بابابزرگم! همین! یعنی به این شدت تنها بودم. ولی بین خودمون باشه, خیلی بهتر از شلوغ پلوغی بود. بعد رفتیم قهوه چی و شام خوردیم.و امیرحسین منو رسوند خونمون و رفت. فرداش هم باید می رفتم سر کار! نام : امیرحسین. متولد 21/8/59 قد: 180 وزن : 90 !!!! (این یکیو باید یخورده متعادلش کنم. بهشم گفتم باید کم بشه ) اوووم همین کافیه فک کنم!
تولدمه.... قرار بود بیاد دنبالم که باهم بریم بیرون. واسه اولین دفعه بدون روسری .... خیلی استرس نداشتم... یعنی درواقع اصلاً احساسی نداشتم! قرار بود ساعت 7:30 بیاد دنبالم. مامانم رفت که کیک تولد بگیره و بیاد. منم همه چی رو آماده می کردم. ساعت 7:30 بود که یکی از دوستام بهم زنگ زد که تولدمو بهم تبریک بگه.... دقیقاً همون موقع هم امیرحسین اومد! منم داشتم تلفن حرف می زدم! بیچاره تنهایی بود! مامانم و بابام رفتن پیشش که تنها نمونه! اون دوستم هم انگار یه خبراییه قرار شد بهش زنگ بزنم و اطلاعات رد و بدل کنیم ولی هنوز فرصت نکردم  لب تاپ مونا رو بردم پیشش که باهم عکسا و فیلم رو ببینیم. بعدم همشو واسش ریختم رو فلشش. کیک رو هم بریدم و به همه دادم. خودم اصلاً میل نداشتم ولی زورکی از کیک خودش بهم داد! منم که از خامه متنفرم.. فقط اون قسمتای بدون خامه شو خوردم. بقیشو هم گذاشتم واسه خودش. اونم فقط یه ذره خورد! فکر می کردم بیشتر از اینا بخوره ولی انگار غذا خوردن منو که میبینه اشتهاش کور می شه!!! آخه کنار من هیچی نمی خوره. من موندم پس چرا انقد تپلیه!  بگذریم... من پالتومو پوشیدم و با هم رفتیم بیرون. خونه که بودیم بهم گفت هدیه تو گذاشتم تو ماشین. اینجا بهت نمی دم. سوار ماشین که شدیم دیدم عقب یه جعبه س . اومدم برش دارم گفت دست بهش زدی خودت می دونیا! هنوز تو کاشانی بودیم که بهم گفت بشری می دونی چیه... راستش هنوز نخریدم چیزی واست! آخه نمی دونستم اندازت چقدریه، چی دوست داری و ..... حالا هرجا که تو می گی می ریم خودتم انتخاب کن چی می خوای.... هم یه جورایی می دونستم داره شوخی می کنه ، هم گفتم اگه راست بگه چی؟؟!!! بهش گفتم من نمیام باهات. هرجا که خواستی وای می ستی و خودت با سلیقه خودت واسم هدیه می خری. بدون هدیه پاتو نمی ذاری تو ماشینا! اونم گفت: ااا اینجوریه! پس برو هدیه تو از عقب بردار! با هزار تا دردسر از تو ماشین در حال حرکت هدیه مو از عقب پیداش کردم و برش داشتم.... یه جعبه خیلی خوشگل بزرگ بود... توشو که باز کردم یه عروسک بزرگ بود با یه عالمه پوشالای رنگوارنگ زیرش. کنارشم یه گل رز خوشگل بود. عروسکه خیلی ناز و نرم بود برش که داشتم و بغلش کردم ، زیرش یه جعبه کوچولوی قرمز دیگه هم بود. که اونو نمی گم دیگه توش چی بود....  بعدم دقیقاً دو ساعت تو خیابونا چرخیدیم! یه مسیرو انتخاب می کردیم می رفتیییییییییم تا ته ته تهش! که دیگه هیچی نبود! باز برمی گشتیم از یه مسیر دیگه می رفتیم! دیگه آخراش خیلی خسته شده بودم! سرم گیج می رفت. ساعت 10 دیگه رفتیم هتل صفائیه، اون قسمت جدیدش که سنتی ساختنش... فوق العاده بود... واقعاً فوق العاده... همه چیش عالی بود. غذاشم خیلی خوشمزه بود. ولی بازم من نتونستم هیچی بخورم! اونم خیلی کم خورد! عذاب وجدان پیدا کردم! تا حالا کنار من که غذا خورده، یه ذره بیشتر نخورده! اشکال نداره، بهش گفتم باید لاغر بشه.. فک کنم داره تلاش می کنه! بعدم دیگه منو رسوند خونمون. یه ظرف کیک هم مامان داد که ببره واسه مامان بابش. 11:30 بود که رفت خونشون. 23/12/86 پنج شنبه انقد هول هولکی کارا انجام شد که حد نداره! به این شدت که من سفره عقد نداشتم! اصلا از اونم بدتر! حلقه هم نداشتم!  پنج شنبه صبح با خواهرش اومد دنبالم. منم با مامان و فرناز و آیدا جون رفتیم حلقه بخریم. همون اول رفتیم ملک ثابت. یه حلقه خیلی خوشگل انتخاب کردم... خیلی هم گرون شد فک کنم! خوب چی کار کنم.... اونو پسندیدمش واسه اونم مامان گفتش حلقه های پلاتین رو بیارن. و یدونه خوشگلشو واسش انتخاب کردم. ولی اون اندازش نبود واسه همین اونجا گذاشتیمش تا بزرگش کنن. من تمام انگشترا رو که دستم می کردم واسه تست کردن، اندازم بود. انقد که فروشندش گفت: تو انگشتات خیلی خوبه! همه چی به دستات می گیره! ولی در عوض امیرحسین همه انگشترا بودن استثنا کوچیکش بود. یعنی تو انگشت کوچیکش به زور می رفت. انقده ناراحت شده بود. می گفت می خواستم همین امروز دستم کنم. انگار حلقه رو خیلی دوست داره و می خواد همیشه دستش باشه. از همون اول همش می پرسید کی می ریم حلقه می خریم! اونجا یه انگشتر خوشگل دیگه هم واسم خریدن. یه مروارید کوچولو روش بود. یه هدیه از طرف مادرشوهر بود فک کنم البته با سلیقه خودم.  قرار شد بعد بریم ساعت بخریم ولی من ساعت نمی خواستم. همونجا بهم گفت اگه ساعت نمی خری همین جا یه چیزی بپسند که واست بخرم. ولی من دیگه حس خریدم تموم شده بود. یعنی اون روز فول شده بودم. خودم هم روم نمی شد با این چیزای گرونی که خریده بودم دیگه چیزی بگم! حداقل واسه اون روز! بعد ما رو رسوند خونه و حلقه و انگشترمو بهم داد. منم ماشینو برداشتمو با مامان و بقیه رفتیم خونه مامان بزرگ که هدیه و چیزایی که امروز خریدیمو به شیوا نشونش بدم. مامان همین که دید حلقه ها دست منه، دعوام کرد که چرا اینا پیش توه!! منم گفتم خوب امیرحسین بهم دادش! گفتش نه! رسم نیست . باید پیش خودش باشه! اون نمی دونست تو چرا گرفتی؟! . . . . الانه میاد دنبالم که بریم کپی کارت ملی رو بدیم به عاقد. باید برم آماده بشم. باقیش می مونه واسه بعد . . . فعلا خداحافظ راستیی بنفش جوووون من یه دفعه تونستم برم تو وبلاگت همه شو هم خوندم. اما دفعه دوم باز نتونستم برم! کلی می خوام نظر بدم واسه نوشته هات. منتظر بااااش......
|
|
|
10:00 AM | بشری |
نظرات [3]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
|