سلام 3شنبه بعداز ظهر رفتم اداره؛ همکارم هم بود. نشست کلی واسم حرف زد که انقد بد به دنیا نگاه نکن. انقد آدم فرصت نداره که از زندگیش لذت ببره که تو داری همشو از دست می دی. فکر نکن یه چیزی رو که از دست دادی انگار دیگه هیچی نداری ..... شب که رفتم خونه انگار دیگه همه غصه هام سرریز کرده بود، هرکار می کردم که بخوابم نتونستم. یه آرامبخش هم خوردم اما انگار نه انگار. هرچی ساعت بیشتر می گذشت، به جای اینکه خوابم بگیره بدتر می شدم. دیگه انقد گریه کردم که صبح چشام باز نمی شد. صبح کلاس داشتم. سوار ماشین همون همکارم شدم، همین که منو از آیینه نیگاه کرد، باسرعت برگشت طرفم و گفت : چی کار کردی با چشات!!!!؟؟ من : هیشی ! معلومه ! بازم؟ ! خجالت نمی کشی؟ این همه من دیشب واست حرف زدم؟! آخه چرا اینجوری می کنی با خودت ؟! به اینجا که رسید ، اون یکی همکارم هم رسید و حرفا متوقف شد. تا ظهر سرکلاس بودیم. بعد رفتیم نهار. معمولا بعد از نهار برمی گشتیم شرکت واسه نماز و استراحت تا 3 که اون مرکز باز کنه و ادامه کلاس شروع بشه. اما اون روز همون همکارم گفت نمی خواد بریم شرکت. تو خیابونا می گردیم تا من شهرو بهتون نشون بدم. ما حدودا 1:30 تو ماشین بودیم ومی چرخیدیم تو شهر با آهنگای خوشگلی که گذاشته بود. اون 1ساعت و نیم خیلی بهم کمک کرد که بتونم بازم خودم پیدا کنم. نتونستم ازش تشکر کنم ولی واقعا ازش ممنونم. فک می کنم بخاطر منم این کارو کرد تا حالم بهتر بشه. یکی از چیزایی که می تونه خیلی حال منو عض کنه همین تو خیابونا گشتنه با یه موزیک خیلی خوشگل. مخصوصا با یه ماشین باکلاس! ملثه پارس ELX مشکلی و........ خداییش اگه شمام مثل منین، حسابی جاتون خالی بود. فقط یه مشکل داشت. اونم اینکه خیلی جا کم بود!!! 5 تا ادم گنده توش بودیم :دی !. بعدم رفتیم اون اموزشگاه. نمازم که دیگه نخوندیم ! یه تابلوهای خیلی خوشگلی اونجا بود. قیمتاشو که پرسیدیم خیلی گرون بود. واسه همین همه تو BreakTime رفتیم فقط واسه بحث و بررسی تابلوها، نه خرید! چون قبل از اون با دید خرید نیگا می کردیم. نظر من و استاد تو تابلوها یکی بود. وقتی داشتیم می رفتیم تو اتاق همون همکارم اومد پیشم بهم گفت : نظرای تو و استاد کاملا یکیه هاااااااا (استادمون جوونه. تنها مجرد کلاس هم منو اونیم! فک کنم همکارام می خوان یه بازیو شروع کنن! )