بشری....
30/10/86

نه که این قالب تاریخ نمی زنه، باید خودم بزنم!

اوووووم چیز زیادی از محرم و این تعطیلات ندارم بگم. چون خودم که کلا یه جا رفتم روضه که اونم چون خونه خاله مامانم بود و زشت بود که نرم. بعدم یه جای دیگه رفتم واسه نماز ظهر عاشورا. دیگه روضه و نوحه و دسته و این هیچی. راستش دیگه اصلا خوشم نمیاد. نمی دونم چطوریه. همون یه حایی هم که رفتم، یه خانمه امد کنارم بشینه، به خدا هنز درست ننشسته بود که زد زیر گریه.... نمی گم کارش خوبه یا بده. فقط می گم به نظر من اون فقطز به زندگی خودش گریه می کرد. تازه اصلا من نمی فهمم اصلا خوشم نمیاد واسه امام حسین گریه کردن. چند روز پیش این جمله رو

؛

*"حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی‌آبی معرفی کردند ... در عجبم از مردمی که خود زیر تازیانه ظلم و ستم زندگی می‌کنند، آن‌وقت برای حسینی می‌گریند که آزاد زیست و آزاد مرد ..."

دکتر علی شریعتی

؛ از وبلاگ خرس قهوه ای  خوندم که خیلی راضیم می کرد. همچنان هم دنبال این جور چیزام. خیلی تو کتابا دنبال حقیقت می گردم اما یا چیزی که می خوام رو پیدا نمی کنم یا انقد سنگین نوشتن که هیچی شو نمی فهمم!

بگذریم. گفتن این چیزا تقریبا تکراریه. همه جا اکثرا دچار همین مشکل من شدن. پس یهنی تنها نیستم ;)

دیشب زن داییم اومد خونمون. بعدم پسر داییم و دوستاش(یکی شون هندی ه، 2 تا تهرانی و یکی هم امیر که خدا رو  شکر هیچ کدوم هم زیاد فارسی بلد نیستن! فقط یه ذره!!!!). صدالبته واضح و مبرهنه که آیدا جونو مامان باباش هم هستن دیگه. پسر داییم با 3 تا از دوستاش اومدن تعطیلات و تو مسیرشون به هند و مصر و چین هم رفتن و الان ایران هستند. 4 تایی دوشنبه می رن تهران که امیر و هندیه می رن باز هند واسه عروسی یکی از فامیلای دوستش. 2 هفته عروسیه که امیر یه هفته شو می مونه وبعد برمیگرده استرالیا. اون دو تا هم 2 هفته تهران می مون  بعد برمی گردن.. اینا دیشب خونه ما بودن با کلی تأخیر. چون رفته بودن روضه و سینه زنی و عزاداری  از این چیزا ببینن بعدم آبگشت (خودشنو می گفتن : meat water!)بخورن! کلی این مراسم واسشون جالب بود. هندیه فقط سلام رو بلد بود. واسه همین همش با آیدا بازی می کرد. فک کنم چون تنها کسی بود که زبونشو می فهمید. خیلی حوصله داشت. لباسای آیدا رو هم پسندید که بره واسه بچه خواهرش بخره. اون دو تای دیگه خیلییی قد بلند بودن. کاوه و کیوان. کاوه پلیس بود و پاره وقت هم حقوق می خوند. عکساشو دیده بودم روی لب تاپ امیر. خیلی جاهای جالب و خوشگلی رفته بود. عین این فیلما..... یه عالمه حیونای عجیب... آدمای بومی ، کشتی های خیلی خیلی شیک ....کیوان هم روانشناسی می خوند. امیر هم که حسابداریش که تموم کرد. حقوقش هم تموم کرد و حالا داره کار می کنه ، هنوزم می گه دانشگاه رو بیشتر دوست داره. هندیه هم به گفته خدشون از همهشون باهوشتره و بهترین کار رو هم داره. راستی بالاخره تو نوه های مامان بزرگم یکی داره دکتر می شه. آخه ما همه رفتیم رشته ریاضی و مهندس شدیم. ولی امجد اول رفت داروسازی و از هفته دیگه پزشکیشو شروع می کنه.

مامان بزرگ من به شدت وسواسی هستن. انقدههه حرص خوردن که 4 تا پسر که دینشون معلوم نیست رو چطوری مهمون کنن. وقتی هم که از خونشون رفتن کل وسایلشون رو آب کشیدن. حتی من داییم که میان ایران، هنوز تو نیومده باید برن حموم و لباسایی که مامان بزرگم واسشون آماده کردن بپوشن. و این ها یکی از دلایلی می باشد که پول آب مامان بزرگم همیشه بیشتر از 20 تومنه با کلی جریمه!

خلاصه دیشب که داشتن می رفتن گفتن می خوان فرداشب که امشب باشه باز برن دیدن مامان بزرگم که مامانم گفت نههههه اونا سرماخوردن(واقعا هم سرماخوردن) شما فردا شب شام بیاین اینجا. این بیچاره ها هم که تعارف و این چیزا حالشون نیست، مجبور شدن قبول کنن. واینگونه شد که ما تو یه هچل به تمام معنا افتادیم! چون نمی دونیم چی درست کنیم! یکیشون که گوشت اصلا نمی خوره! اون هندیه هم که ما نفهمیدیم چی دوست داره! حالا موندیم چی درست کنیم که همشون دوست داشته باشن. از همینجا دست یاری به سمتتان دراز می کنم

 

 

 

08:56 AM | بشری | نظرات [3] | نسخه قابل چاپ

فرناز*: پرتقال فروشی 5 پرتقال دارد......

یه بچه 7-8 ساله **: نه نه نه ... من با پرتقال بلد نیستم، فقط سیب رو بلتم<img src="http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif" border="0" >

 

*: فرناز : خواهر بزرگمه که الان می شه مامان آیدا

** : ممکن نیست اون نفر من باشمااا<img src="http://www.pic4ever.com/images/4fvgdaq_th.gif" border="0" >

 

 

 

08:56 AM | بشری | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ
Flowers..
Image and video hosting by TinyPic


....
.
.
.
.



10:22 PM | بشری | نظرات [5] | نسخه قابل چاپ
لیلا
چی صدا کنم تو رو
تو که از گل بهتری
کاشکی بد بودی, عزیزم
می شد از یادم بری
کاشکی دل سنگ بودی
تا که دلتنگ نبودم
کاشکی بد بودی تا من اینهمه یکرنگ نبودم

تو به عاشقونه خوندن منو عادت دادی
تو با خوبیات آخه منو خجالت دادی
چی بگم هر چی بگم از خوبیات کم گفتم
به تو از شادی و بی تو همش از غم گفتم
چی صدا کنم تو رو؟!؟!

این آهنگه افتاده سرزبونم! :دی
3:41 PM | بشری | نظرات [4] | نسخه قابل چاپ
شیپس!!
من شیپس مزمز ساده می خواهم...
بسیار
بسیار
.
.
.
3:20 PM | بشری | نظرات [3] | نسخه قابل چاپ
HOwdy?!?
سلااااااااااام
واااای عجب برفیه ه ه ه ه ه
آقا جون من اعتراف می کنم که برف ندیده می باشم، حرفیه ؟
از دیشب برف گرفت تا الانم که ساعت 9 صبحه، همچنان ادامه داره. منم سر کار هستم. تو اتاق من هستم و همون همکارم. خیلیا تازه دارن می رسن اداره. من دیروز تأخیر داشتم ولی امروزو نه !
صبح که پاشدم منتظر بودم اخبار بگه ما هم تعطیلیم، تا برم برف بازی، اما نگفت. فقط مدارس و دانشگاه ها.... منم برف بازی و آدم برفی می خواااام. اما تو اداره از این اجازه ها نداریم که بریم برف بازی.
دیشب با مامان و شیوا رفتیم دکتر اویسی. خیلی دکتر باحالیه. از اون دکترای باکلاس و مخ واقعی.
همین که منو دید، بهم گفت : چطووووووووری، خوشگله؟!

آیدا بغل باباش بود، زنگ خونه رو که زدن، از آیفون پرسیدم، کیه ؟
آیدا : آیدا جوووونه ه ه ه ه
مامانش اگه بهش بگه، آیدا بیا اینجا. آیدا می گه : آیدا جونه !
دیشبم با سینا و امیرمحمد و مهین (خاله باباش!) رفته برف بازی و 20 دقیقه تو برفا بوده تازه هنوزم نمی خواسته بیاد داخل!!!

پارسال حدودا 1 ماه پیشش بود که برف اومده بود بازم. اون موقع تازه رفته بودم سر کار. یعنی ماه آذر 85 بود. رفته بودیم کارخونه اقبال واسه یه کنفرانس از طرف اداره. من و همکارای همین اتاقم. 3 روز از صبح تا شب. خیلی خوب بود.... با کلی برف
اون موقع هنوز زیاد آشنا نبودم با همه(نه که حالا هم خیلی آشنام !!!)
وااای یادمه همین پارسال بود تو زمستون که لوله آب اصلی کوچکمون ترکید. نصف شب با سروصدای همسایه ها بیدار شدیم که پاشین کوچه رو آب برد ! خداییشم آب داشت کوچه رو می برد. کوچه حافظ به این بزرگی پر از آب شده بود، عین رودخونه. یعنی اگه پاتو می ذاشتی تو آب، آب تا نصفه های ساق پا بالا بود! خیلی از همسایه ها که تمام وسایل طبقه همکفشون از بین رفت. ولی ما همه آب رفت تو زیرزمین که اونجا هم یه چاه بود که آبا رو کشید. البته ما هم بدون تلفات نبودیم ولی خیلی کمتر از بقیه بود. یادمه تو وبلاگ قبلم کلی از اون ماجرا نوشته بودم، حتی عکسشو هم گذاشته بودم. یادش بخیر...
کاش زمان به عقب برمی گشت.......
بگذریم
خیلی دلم می خواد از سرکار به اینترنت وصل بشم و به وبلاگای دوستام سربزنم. اما از وقتی که یه نرم افزار جدید خریدن، کاملا چک می کنن که ما کجاها می ریم و من واسه اینکه کسی از کارام باخبر نشه، مجبورم صبر کنم تا هرموقع که از خونه وصل شدم به کارای اینترنتیم برسم. تازه دیدین که آدم خیلی وقتا به اینترنت وصل می شه اما نصف کاراشو وقتی قطع می شه یادش میاد!
واسه همین دیگه سرزدنام با تأخیرتر از قبل شده.
راستی پریروز هم رفتم خونه یکی از دوستام. از دوستای دبیرستانمه. واااااااااااای که چقققد حرف زدیم. تا دم در هم همچنان حرف می زدیم تو اون سرما. دیگه کم مونده بود مامان باباش دعوامون کنن
تازه قرار شد، وقتی برگشت از تهران بازم قرار بذاریم که باهم حرف بزنیم. آخه می دونین یه حورایی شرایط رومانتیکانه زندگی ما دو نفر خیلی شبیه همدیگست. حتی طرفای مقابلمون خیلی شبیه هم هستن. مخصوصا از لحاظ اخلاق و رفتار. با این تفاوت که من می خوام اونو فراموشش کنم ولی الهام نمی خواد. اگرچه هیچ کدوم هم موفق نبودیم تا حالا.
دو هفته پیش که دیگه واقعا ناراحت بودم تمام غرورمو زیر پاگذاشتم ................ من تو رو فراموش کردم، تو چطور ......؟؟
اییییینه اعصاب من؛ ببین
سعی می کنم به روی خودم نیارم چیزیو ، اما به خدا خیلی سخته
بازم shutup می شم
ندا دیروز 3 تا امتحان داشته، فک نم الانه واقعا این حالو داشته باشه
مگه اینکه برفه خیلی بهش ساخته باشه و رفته باشه سراغ ادامه شیطونیاش
زهرا اینا هم که همچنان احتمالا درگیر امر خطیر تحقیقات همسایه ما می باشند، که ما اصلا نمی شناسیمشون
راستی ما یه همساهی داریم که هر موقع منو می بینه، منو تازه می پسنده. انقده هم ذوق می کنه منو می بینه. فقط بیچاره همش نگران خواهرای بزرگتر منه که هیچی نمی گه
فقط نمی دونم چرا هرموقع منو می بینه، یادش نمیاد که من همونم که دوسم داره! همش می پرسه تو اسمت چیه؟ چندمی هستی؟ کجا کار می کنی؟ بعدم همچین با لبخند و عاشقانه بهم نیگا می کنه که خانوم اگه نبود، فک می کردم خودش عاشقم شده! جالبیشم اینه که هردفعه منو یادش می ره ولی تا منو می بینه باز از من خوشش میاد واسه همینه که می گم : ما یه همساهی داریم که هر موقع منو می بینه، منو تازه می پسنده
چقد این پستم پر از شکلک شد!
حالا که این همه شکل بارون شده، اینو هم می ذاریم. آخه خیلی خوشگله

واااااااااااای آفتاب شد


09:22 AM | بشری | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ
آیدا
آیدا جونه : Image and video hosting by TinyPic

آیدا جون : آره آره... بوست داره (برگرفته از آهنگ اندی)
10:45 PM | بشری | نظرات [3] | نسخه قابل چاپ
تق و لق !
بازم سلام
امروز چهارشنبه است و من خونه ام! شطوری ؟ جیم شدم
شطوری؟ هیچی دیگه یا باید سر کار می موندیم یا می رفتیم استقبال. رأس ساعت 8 همه باید جلوی نمازخونه می بودن. من دیرتر رفتم. دیدم همه خانوما رفتن. فقط آقاها بودن که اونام اکثرأ با ماشین خودشون قرار بود برن. بعد یدونه دیگه خانومه رو دیدم داشت به دوستش می گفت من نمی خوام برم. منم پررو پررو،( فامیلشو هم نمی دونم !) رفتم بهش گفتم منم می تونم بیام باهاتون ؟ اونم گفت من نمی رم استقبالا! منم گفتم: منم می خوام برم خونه. دیگه منو رسوند تا خونمون. بقیه هم رفتن استقبال. دیگه نمی دونم چند نفر تونستن جیم بشن
فردا هم که تعطیلیم. میره تا شنبه ببینیم کسی قراره بفهمه که مچمو بگیره یا نه. واسه خودم یه پا کارمند جیم شو شدماااا آخه خداییش تو این سرما منم با این سرماخوردگی، درسته برم استقبال؟ اونم از ساعت 8 تا 11 که تشریف فرما شدن و تا 12 هم که سخنرانی داشتن ! به جون خودم یا له می شدم یا منفجر ! (از بس خوش شانسم، مثلا تیم ترور، بمبشونو کنار من می ذاشتن)
بگذریم. حالا که ما خونه ایم و در حال عطسه زدن !
راستی یه همکار دارم که الان 11 روزه که سکسکه می زنه! هرروز مرخصی می گیره. خیلی بده پشت سرهم سکسکه زدن. پیش همه جور دکتری هم رفته اما هنوزهیچ کدوم کارساز نبوده. وقتی پیش ماست، خیلیبه خودش فشار میاره که سکسکه هاشو خفه کنه تا مارو اذیت نکنه، واسه همین به خودش بیشتر فشار میاد. این جند روزو تقریبا همشو مرخصی گرفت که ما رو اذیت نکنه. خدا کنه زودتر خوب بشه.
راستی این آهنگ نازی نازی از سامان شاکری رو گوش دادین؟ خیلی بامزس. مخصوصا با تصویر.
کلی حرف داشتم ولی دو دقیقه پیش صدای گریه آیدا اومد. افتاده بود روی آسفالتا . دهنشم پر از خون شده بود. مامانش بردش خونه. منم کل چیزایی که می خواستم بیام بگم از ذهنم پرید. یعنی خودش نپریدا، فقط حسش پرید واسه همین هرموقع که برگشت میام می نویسم.
فهلا
خدایا این وبلاگ رو از ما نگیر. اینطوری اقلا ارتباطاتمون با دوستامون قطع نمی شه، تازه دوستای جدید هم پیدا می کنیم.

ادامه لغت نامه آیدا :
ابوبوس (اتوبوس)
نی نی بوس (مینی بوس)
آله اوبابه (خاله قورباغه)
آله شوشه! (خاله سوسکه !)


مسنجرم خراب شده...... وقتی sign in رو می زنم می ره.... کسی می دونه باید چی کار کنم؟ در اصل فک کنم مشکل از ویندوزه :((
بازم سلام. من الان از یک ویندوز جدید با شما صحبت می کنم :دی
1:07 PM | بشری | نظرات [4] | نسخه قابل چاپ
ته ته تهطیلات !
سلام
3شنبه بعداز ظهر رفتم اداره؛ همکارم هم بود. نشست کلی واسم حرف زد که انقد بد به دنیا نگاه نکن. انقد آدم فرصت نداره که از زندگیش لذت ببره که تو داری همشو از دست می دی. فکر نکن یه چیزی رو که از دست دادی انگار دیگه هیچی نداری ..... شب که رفتم خونه انگار دیگه همه غصه هام سرریز کرده بود، هرکار می کردم که بخوابم نتونستم. یه آرامبخش هم خوردم اما انگار نه انگار. هرچی ساعت بیشتر می گذشت، به جای اینکه خوابم بگیره بدتر می شدم. دیگه انقد گریه کردم که صبح چشام باز نمی شد. صبح کلاس داشتم. سوار ماشین همون همکارم شدم، همین که منو از آیینه نیگاه کرد، باسرعت برگشت طرفم و گفت : چی کار کردی با چشات!!!!؟؟ من : هیشی !
معلومه ! بازم؟ ! خجالت نمی کشی؟ این همه من دیشب واست حرف زدم؟! آخه چرا اینجوری می کنی با خودت ؟!
به اینجا که رسید ، اون یکی همکارم هم رسید و حرفا متوقف شد. تا ظهر سرکلاس بودیم. بعد رفتیم نهار. معمولا بعد از نهار برمی گشتیم شرکت واسه نماز و استراحت تا 3 که اون مرکز باز کنه و ادامه کلاس شروع بشه. اما اون روز همون همکارم گفت نمی خواد بریم شرکت. تو خیابونا می گردیم تا من شهرو بهتون نشون بدم. ما حدودا 1:30 تو ماشین بودیم ومی چرخیدیم تو شهر با آهنگای خوشگلی که گذاشته بود. اون 1ساعت و نیم خیلی بهم کمک کرد که بتونم بازم خودم پیدا کنم. نتونستم ازش تشکر کنم ولی واقعا ازش ممنونم. فک می کنم بخاطر منم این کارو کرد تا حالم بهتر بشه. یکی از چیزایی که می تونه خیلی حال منو عض کنه همین تو خیابونا گشتنه با یه موزیک خیلی خوشگل. مخصوصا با یه ماشین باکلاس! ملثه پارس ELX مشکلی و........ خداییش اگه شمام مثل منین، حسابی جاتون خالی بود. فقط یه مشکل داشت. اونم اینکه خیلی جا کم بود!!! 5 تا ادم گنده توش بودیم :دی !. بعدم رفتیم اون اموزشگاه. نمازم که دیگه نخوندیم !
یه تابلوهای خیلی خوشگلی اونجا بود. قیمتاشو که پرسیدیم خیلی گرون بود. واسه همین همه تو BreakTime رفتیم فقط واسه بحث و بررسی تابلوها، نه خرید! چون قبل از اون با دید خرید نیگا می کردیم. نظر من و استاد تو تابلوها یکی بود. وقتی داشتیم می رفتیم تو اتاق همون همکارم اومد پیشم بهم گفت : نظرای تو و استاد کاملا یکیه هاااااااا

(استادمون جوونه. تنها مجرد کلاس هم منو اونیم! فک کنم همکارام می خوان یه بازیو شروع کنن! )


2:04 PM | بشری | نظرات [5] | نسخه قابل چاپ
Im Freeee....
سلااااام
قالب وبلاگم خوشگله ؟ اگه نه بگین برم عوضش کنم . آدرسشو از وبلاگ گیلاسی یاد گرفتم. اینجاست .
دیشب که به ندا sms زده بودم، بهم گفتش که احتمالا جمعه میاد.
راستی دیروز تولد مریم هم بود. چند روز دیگه هم تولد فرشته و بنفشه هست. چفدر ماه دی پرباره !

دلیل اینکه این چند وقته نتونستم بیام این بود که حالم از لحاظ روحی! خوب نبود واسه همین نمی خواستم بیام چیز بنویسم. چون هر موقع یه یادگاری از روزای ناراحتیم می ذارم و میام می خونمشون ، بدتره واسم. تازه بقیه چه گناهی کردن که باید بیان غم غصه بخونن!
بگذریم. بالاخره هفته پیش موفق شدم به ناهید زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم و راجع به کنترل بچه مدرسه ایا بپرسم ازش و روش یادگیری و ... کلاً تجربه اندوزی
به زهرا هم زنگ زدم ولی خونه نبود. راستی تو این یه هفته تونستم نصف فرشو با شامپوفرش بشورم. ماشالله انقده تمیز بود !!!!!!!!!!!!!!!!1 که به شدت میل و رغبت دارم واسه شستن نیمه دیگه فرش! البته اگه مچ دستم بهتر بشه !
یه شهری رو ما امدیم شماره اشتراکاشو عوض کردیم. بعد مدیر اون شهر گفت دوباره از فلان شماره بذارین. منم انجامش دادم ولی یه خورده اش دیگه دردسترسم نبود، واسه همین اینا استثنا شدن و من تو این چند روز به شدت درگیر این بودم که چطوری می تونم درستشون کنم. فکر کنم امروز درست شدن ان شالللللللللللللللللللله
تقصیر خودشونه؛ فکر می کنن شماره عوض کردن مسخره بازیه !
دیگه یه برنامه هم باید می نوشتم که نصفشو نوشتم ، باقیشو فرصت نکردم هنوز. + یه عالمه خطا که اپراتورا گزارش دادن و من عین ..... مونده بودم تو گل ! حالیشون نیست دیگه ! نمی دونن هرچی نرم افزارو بیشتر عوضش کنن؛ زمان مرگش نزدیک تر می شه! پر از خطا و....
الانم باید برم کنار بچه ها واسه کلاس فردا. Use Case هامونو درآوردیم. حالا باید بریم با هم چکشون کنیم. فردا و پس فردا هم از صبح تا شب کلاس دارم. منتظر تلفن مهندس احمدی هم هستم که ببینم ان مشکله حل شد یا نه و...................
من که اصلا سرم شلوغ نیست، هست ؟!
2:07 PM | بشری | نظرات [5] | نسخه قابل چاپ


آخرین یادداشت ها
سال جدید !
Happy New Year
ممنوعه های ذهنم....
[ بدون عنوان ]
اریک فروم
نم نم !
colleague
[ بدون عنوان ]
30/10/86
[ بدون عنوان ]
Flowers..
لیلا
شیپس!!
HOwdy?!?
آیدا

آرشیو
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387

موضوع بندی

لینک های روزانه
پاراکلیت
صمیم و علی
گیلاس  خانومی
گیلاس
قلب یخی
مهستان
ساینا و سام

لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
رسپینای عزیزم
بشینای عزیزم
ساینای عزیزم
ناهید عزیزم

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
بشری....

خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان:
7181

طراحی قالب:

POWERED BY
BlogSky.com