|
|
. . . کجایی؟؟؟ . . . نمی بینمت .... . . .
|
|
|
3:00 PM | بشری |
نظرات [4]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
Eye of Day |
سلام، از همین جا اول بگم که من الان عین همینم < ==  حالا دلیل! ما قراره اول ماه یعنی 1/9/86 یه تسویه حساب کلی بدیم به همه مشترکین. برنامه شم دست منه! (تو پرانتز قبول کردن مسئولیت خداییش خیلی سخته) هیچی دیگه ما اون برنامه رو آماده کردیم ولی تست اولیه ش مونده که بعد برنامه رو بدم به بقیه که تستش کنن. مشکلم اینجاس که من یه شهر با بیشترین تعداد اشتراک رو برداشتم که قبضا رو باز واسشون محاسبه کنه، رو دستگاه خودم تا آخر برنامه رو اجرا می کنه ولی همین که تموم شد قفل می کنه البته دستگاه من سابقه قبلی داشته windows قفل نمی کنه ها. به هر حال من که دو سه روز واسه این تسته سر کار بودم. دقیقا دو ساعت برنامه اجرا می شه بعدم...  دستگاه دیگه ای هم نبود. دیگه گذاشتم همکارام که رفتن کیش برم سراغ کامپیوترای اونا. واسه همین دیروز همین که رسیدم خونه نهارمو خوردم و یه نیم ساعت فقط خوابیدم بعدم مامانم داشتن می رفتن دکتر، منم باهاشن رفتم شرکت. 5 شرکت بودم. برنامه رو روی 2 تا دستگاه دیگه گذاشتم اجرا بشه.بعد از دو ساعت و نیم یکی دیگشم قفل کرد! اما آخریه خدا رو شکرتا آخر رفت و تموم شد. دیگه 8:30 بود که رفتم خونه. چشام دیگه باز نمی شد! بعد چی شد؟ هیچی رفتیم واسه شیوا خودکار و پاک کن خریدیم بعدم رفتیم ساندویچ خریدیم. ساعت 9:30 رسیدیم خونه. نمازمو خوندم. دیدم ظرفا حسابی رو هم شده. گفتم ساعت 10 بخوابم که صبح زود که پا می شم خسته نباشم. آخه خداییش خیلی خیلی خسته بودم. وسط ظرف شستن بودم که مامانم گفت از سیرجان یکی از دوستای خانوادگیش امده می خواد ما رو ببینه. آقا نشون به اون نشون که ما تا ساعت 11:30 اونجا بدیم و من ساعت 12 خوابیدم صبح اصلا نمی تونستم پا شم! با کلی فحش به در و دیوار از خواب پاشدم. الانم سر کار بیدم. چشام هم همونطور که گفتم اینطوریه RAM اون دستگاهی که تا آخر رفته بود رو برداشتم بستم به دستگاه خودم. الان 1 گیگ دارم با این حال هنگ کرد!! اااااه الانم رئیسم اومد خودش رفت مرخصی، به منم یه عالمه کار داد و رفت !! مهم نیست. بریم سر کار. بعدا میام فعلا
|
|
|
1:11 PM | بشری |
نظرات [4]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
|
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
|
|
|
12:19 PM | بشری |
نظرات [0]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
Nothin' |
دو سانت دیگه کم شدم.... لعنت به من، لعننننننننننننننننت همه می رن سر کار، پشت میز تمام ساعت کاری رو می شینن، چاق می شن عین تووووووپ. اون موقع من احمق عوضی همینطوری لاغر و لاغرتر می شم........ خیلی بی ظرفیتی بشری.... خیلی ... به خدا آخرشی دیگه همه فهمیدن که تو چته... فهمیدن که .... . . . اما چه فایده ؟ چه فایده که خدا هنوز به نظرش من می تونم بیشتر از اینا اااااااااااااااا بکشم...... چه فایده ؟ . . . .
|
|
|
7:19 PM | بشری |
نظرات [2]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
شانزدهم |
(حداقل ۵ رفتار که طی زمان تونستین عوضش کنین و ۵ تجربه که بدست آوردنش خیلی هم اسون نبود براتون)) خوبه اسمش؟بازی درس ها و تجربه ها!!! من از همین جا تو رو به این بازی دعوت میکنم و منتظر پاسخت هستم.
صمیم جون منو به این بازی دعوت کردن منم بازی می کنمِ؛ با اجازه بزرگترا !!! ________________________________________ پاسخ: 5 رفتار که طی زمان تونستم عوضش کنم : اووووم این سوال خداییش خیلی سخته... از همکارام هم این سوال رو پرسیدم، یه بحث و جدل اساسی راه انداختم ولی بازم نتونستم به نتیجه ای برسم! نشد که تقلب کنم. 1.آههههااا یکیش اینه که دیگه به همه با آسونی اعتماد نمی کنم. تو ارتباطای اولیه سعی می کنم طرفو بشناسم آخرم بر اساس اینکه خودش چقد بهم اعتماد می کنه قبولش می کنم. یعنی دقیقا عین خودش. تا هر جا که اون اومده جلو، من سعی می کنم یه قدم عقب تر باشم. تو شوخی کردن، سیاسی حرف زدن، مذهبی حرف زدن، حرفای کاری و شناخت بقیه کارمندان .... همیشه کمتر از خودش حرف بزنم که اگه رابطه خراب شد من نشکنم. یعنی آتو دستشون ندم. آخه معمولا تو محیطای کاری همه دنبال آتو گرفتن ازت هستن. 2. تو جمع ها، گروه های دوستی و کاری، بد کسی رو نگم. هیچ تضمینی نیست که یا دوست طرف اونجا باشه یا یه غرض ورزی که واسه خراب کردنت بره همه چی رو بذاره کف دستش. گزینه اول و دوم یعنی همون زیپ دهنمو بستم!!!سعی کردم البته  3. سعی می کنم سعی می کنم سعی می کنم زود نزنم زیر گریه ولی یه مدتیه از شدت فشارای وارده! تنهایی و بدون دلیلم می زنم زیر گریه چه برسه به اینکه دلیل هم باشه ! البته تا حالا جلوی کسایی که اذیتم کردن گریه نکردم و خودمو خیلی قوی نشون دادم ولی بعدش پیش کسایی که باهاشون راحتم رفتم چیک چیک اشک ریختم و اونا هم نازمو خریدن .خاک بر سرم که انقد اختیار اشکام دستم نیست!  4. سعی می کنم و تا حالا یه خورده هم موفق بودم که نظر مخالف خودمو نسبت به چیزی که بقیه ازم می خوان اعلام کنم.  راستش هر چی فک می کنم می بینم که من بیشتر چیز یاد گرفتم از این دنیای غمناک ولی خودم خیلی عوض نکردم. بیشتر سازگاری می کنم. رفتار و نظر واقعیم همونیه که بوده. که آدما فطرتشون پاکه، قابل اعتمادن، قابل احترامن، لایق محبت و آرامشن. شایسته دعوا و اخلاق بد من نیستن. ولی با توجه به اینکه هیشکی خود واقعیشو نشون نمی ده منم مجبورم که بعضی چیزا رو خلاف میل خودم انجام بدم. یعنی من واقعا و از پایه واساس نظرم عوض نشده ولی مجبورم واسه سازگاری با این دنیا و راحتی و آرامش خودم در آینده، این رفتارامو تغییرش بدم. شماره 5 هم هر چی فک می کنم به ذهنم نمی رسه که بنویسم. شرمنده 5. خدایا کمکم کن بتونم فراموش کردن خاطرات رو یاد بگیرم. بتونم قبول کنم دنیا مطابق میل من نیست. سعی کنم زمانی که بهم هدیه دادی واسه زندگی کردنو اینطوری از دست ندم.... این از همه چی واسم مهمتره
5 تجربه که بدست آوردنش خیلی آسون نبود واسم : 1. اولین دفعه ای که عشقو و دوست داشتن رو درک کردم. اگر جه هنوزم همون یه دفعه است. اما نمی دونستم انققدر دوست داشتن دردناکه. همش پر از غم و ناراحتیه. آخرشم که بدتر از اولش! همش شک و تردیده بهت و باید تمام وقتتو بذاری تا ثابت کنی بهش که تو اشتباه برداشت می کنی.... 2. فهمیدم خیلی از پسرا خارج از تمام ادعاهاشون واسه اینکه مرد شدن، همه تصمیما شونو خودشون می گیرن، بزرگ شدن .... خارج از تمام این ادعاها یه بچه کوچولوی ترسوی کم طاقتن که نمی تونن بدون اجازه مامان باباشون کاری بکنن. 3. همه عین خودم ساده و صادق نیستن که هر حرفی که می زنن راست باشه. فهمیدم حتی کسی که ادعاشه که دوست داره هم بهت دروغ می گه چه برسه به بقیه! 4. فهمیدم هر کی به هر چیزی شک داره خودش دقیقا همون ایراد رو داره! اگه بهتون شک کردن که تو با کسی دیگه قبلا بودی ؟ چرا با یه آدم غریبه حرف زدی منظور داشتی حتما! !! تو از اون حرفت فلان منظور رو داشتی که منو کوچیک کنی ، تو همه حرفات به من دروغه، ... یعنی خودش همینطوریه دقیقا... 5. هر چی خوب باشی جلوی اطرافیانت، هر چی کمتر حرف بزنی، هر چی کمتر داد و بیداد کنی،هر چی مهربون تر باشی، هر چی راحت تر ببخشی و فراموش کنی اشتباه بقیه رو، هر چی ... فراموش می شی.... حتی تو خونه خودت... چه برسه به..................
P.S:  لطفا آشناهای گرامی ، از حرفام نخواین به چیز خاصی برسین یا ازم چیزی بپرسین... حرفی ندارم. اگه ممکنه نذارین جز خودتون کسی از حرفای من مطلع بشه. ممنونم
|
|
|
2:15 PM | بشری |
نظرات [1]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
پانزدهم |
سلام، از پست قبلیم حالم به هم می خوره.. حیف که همیشه سختمه چیزی که دارمو از دستش بدم.. خودمو کشتم تا اون وبلاگمو با تمام خاطراتش پاک کردم تا کسی دیگه ازم خبر نداشته باشه... راستش دوست دارم بعضی از احساساتمو نگه دارم، اون نوشته ها هم تمام احساسات منو تو اون روز نشون می ده. فعلا قصد پاک کردنش ندارم.  صبحمو با نوشته جدید صمیم شروع کردم... حتما امروز روز خوبی واسمه... آخه نوشته هاش همیشه شاده.گیلاسی هم خیلی قشنگ می نویسه ولی معمولا می شه غم پشتشو احساس کرد با اینکه نمی خواد چیزی رو نشون بده. وبلاگ بنفشه هم که ماشالله هر روز آپدیته. واقعا وبش روزانه است. فقط به این فک نمی کنه که من نمی تونم روزانه برم بخونم دیروز ساعت 1 مرخصی گرفتم و رفتم سر اولین جلسه کلاس عمرم در سمت معلمی ! 30 تا بچه دور و برم ریخته بودن. مدرسه شون طرح IT داشت و منم معلمش بودم. همین که رفتم تو مدرسه بچه ها دنبالم می دویدن و می گفتن : خانوم، شما خانوم کامپیوترین ؟ چه حالی داشت! از خنده داشتم می ترکیدم ولی باید جلوی خودمو می گرفتم. یه کلاسی که فقط 5 نفر اسم نوشته بودن کم کم شدن 30 نفر! همشونم راهنمایی بودن. زیاد از کامپیوتر چیزی نمی دونستن. بعضیاشون در حد بازی های کامپیوتری بعضیاشون خاموش روشن!!!بعضیاشونم با اعتماد به نفس کامل می گفتن ما همه چی بلدیم!  ازشون پرسیدم چقد می خواین یاد بگیرین ؟ بعضیاشون گفتن در حد ویندوز و کارای معمولی، بعضیاشونم می گفتن : همهههههه چی!! هر چی که هست و نیست و یادمون بده !  معلم شدنم دنیایی داره!  واسه جلسه اول چون کاملا بدون هماهنگی بود آمادگی نداشتم. سرشونو به چیزای جالب کامپیوتر گرم کردم و بعدم فرستادمشون خونه به امید هفته آینده که از پایه واسشون شروع کنم. فقط یه مشکل بسیار اساسی دارم. من نمی دونم به جای : Background,Keyboard,mouse,ScreenSaver,Desktop,Login,Standby,……. چی بگم ! مثلا یه چیزی می گفتم می دیدم بیچاره ها قیافشون اینطوری می شه! من دقیقا فهمیدم که همه چیو گرفتن !!!!!! ممکنه لطفا هر کی تو معلمی تجربه داره به منم یه چیزایی یاد بده. نمی دونستم جطوری سرو صداهاشنو بخوابونم. باید هر هفته مرخصی بگیرم 2 ساعت و برم سر کلاس. هر دفعه هم باید سعی کنم همش از رئیس خودم مرخصی نگیرم که نفهمه برنامه داره مرخصی گرفتنام. فقط یه جای کار خیلی تابلوهه ! اونم اینه که من تو این 1 سالی که سر کار می رم شاید کلا 7-8 ساعت مرخصی گرفته باشم! حالا هفته ای 2-4 ساعت به نظرتون یه ذره فقط یه ذره تابلو نیست؟! ولی به قول بنفشه 2 شلغه بودنم باحاله ها!  دیروز چون زودتر رفته بودم عصر ساعت 6-9 اومدم اضافه کار که رئیسم منو ببینه خوشش بیاد اومدم اضافه کار! آخه خودش هر روز عصر تا ساعت 10-11 اضافه کار وای میسته. خیلی خوشش میاد همه اعضای گروهشم اضافه بیان. ولی من معمولا نمی موندم. گفتم حالا که می خوام مرخصی بگیرم ازش اینطوری جبران کنم که اقلا تو ذهنش نمونه که من نیستم. به اینم فک کنه که منم عصرا سر کارم.  دارم کم کم وارد دنیای کارمندی و شیطنت هاشن می شم واسه گول زدن بقیه . عین خودشونم همین دلیلو میارم : حقمو که نمی دن خودم اینطوری می گیرم یا اقلا اینطوری حرصمو خالی می کنم
|
|
|
08:42 AM | بشری |
نظرات [2]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
چهاردهم |
1. شیوا می گفت دوشنبه هفته پیش یکی از بچه های راهنمایی شون فوت کرده، اونم جلو همه دوستاش! هیشکی هم نتونسته کاری بکنه..... داشته غذا می خورده، که افتاده تو نای. هر چی هم تنفس مصنوعی بهش دادن نتونستن برش گردونن... جلوی همه دست و پا می زده تا خفه شده...... بعدم هر چی زنگ زدن خونشون هیشکی گوشی بر نمی داشته.. آخه شب پیشش خونه شونو عوض کرده بودن!!!! مامانش می گفته صبح که پاشده به مامانش گفته خواب دیدم فرشته ها داشتن منو می بردن بالا، تعبیرش چیه؟!
2. به مدرسه پسرونه که ما می گفتیم اونطرفیا، حالا تبدیل شدن به "جواد شرقی!" ... البت اتفاقی اسمش بامزه شده! والا که اسم سازندش اینه. اگر چه سمت مشرق مدرسمون بود!
3. منم که مدرسه می رفتم یکی از پسرا مرد... اون با بقیه بچه های مدرسه از طرف خود مدرسه رفته بودن کوه. که جلوتر از بقیه و بدون اطلاع بقیه می ره جلو. یه جا از پرتگاه آویزون می شه ولی چون هیشکی ازش خبر نداشته و نمی دونسته که کجاست دیر دنبالش رفته بدن و وقتی پیداش کردن انقد خودشو به تخته سنگ آویزون کرده بوده که رد انگشتاش مونده بوده ولی آخر..... افتاده بود و .... دقیقا جایی افتاده بوده که می تونستن جسدشو ببینن بالا بکشنش. نمی تونم بگم شانس اورده بوده که تونستن اقلا جسدشو نجات بدن ولی .... خوب چی می تونم بگم بهش؟ اونم رضایت نامه نیورده بده، صبح نمی خواستن ببرنش، به زور زنگ می زنه اینور اونور تا زضایت نامه شو آخر از مامان باباش می گیره و میره اردو و....
4. شنیدم دو تا از بچه ها که تازه با هم ازدواج کرده بودن از هم جدا شدن.... خیلی ناراحت شدم.....
چقد حرفای امروزم جذاب بود! لازم نیست بهم بگین.. خودم می دونم بهتره برم گم شم!
|
|
|
10:37 AM | بشری |
نظرات [1]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
سیزدهم |
آخ انقد این چند روزه چشم تو نوشته های وبلاگا بوده، که همه چی رو حروف می بینم !گفتم دیگه پاشم بیام یه چی بنویسم. مثلا منم وبلاگ زدما! اما کارم شده فقط وبلاگ خونی ؟! دیروز حدودای ساعت 11 با مامان و شیوا و فرناز رفتیم مجتمع ورزشی مهنور. جاتون خالی. خیلی خیلی خوش گذشت. 2 ساعت تموم تو آب وول می خوردم. بعدم رفتیم رستورانش من یه ساندویچ سفارش دادم. از گرسنگی داشتم می مردم. بقیه ولی بستنی خوردن.تازه وقتی رسیدم خونه هم یه بشقاب پر ماکارونی خوردم. بعدم دیگه چشام داشت می رفت واسه خودشون. خوابیدم تا 5. تازه 5 هم که پاشدم به امید و آرزویی بلند شدم والا من کسی نبودم که 5 پاشم اونم با این همه خستگی! نمی دونم چی شد که وسط خوا یهو هوس انارای دونه درشت کردم با یه بشقاب دیگه ماکارونی، یدونه شیرینی دانمارکی بزرگ با یه لیوان چای. یه لیوان آب، با چیپس!!!! پاشدم اومدم پایین دیدم از انار که خبری نیست. انارا رو بابام برده بود رو حیاط. منم که تو سرما نمی رم اونچا انار بیارم. سر ظرف ماکارونی رفتم، ولی تمام اشتیاقم واسه خوردنش یهو پرید! چای آماده بود ولی میلم نکشید یا شیرینی بخورم. چیپس هم که حرفشو نزن!  هیچی دیگه ما الکی الکی گول خوردیم از تختمون بلند شدیم. بعد از ان همه برنامه ای هم که واسه خوردن ریخته بودم و ناکام مونده بد هم به امر خطیر و بس مهم شستن ظروف نهار پرداختم!! خوشتون میاد ؟ . . اینا گذشت تا شب شد. مامانم با یه ظرف بزرگ شیر و یه پاکت بزرگ چیپس و پفک اومد خونه. و باز داستان سرایی من شروع شد! کدومو بخورم؟؟؟ حالا به نظرتون من کدوم ارو خوردم؟
پریروز زهرا زنگ زد. حال باباش بهتره. انم اوضاش خیلی بهتر از من نیست. با این تفاوت که اون اوضاش مثل من نیست! خداییش از لحاظ روحی و ظاهر قضایا من عین یه بشری می مونم که زیر چرخای کامیون له شده... تو همون مایه های مگس پچخ شده 
دیروز هم مریم زنگ زد. شبش داشت برمی گشت تهران. با اونم کلی حرف زدم. یکی از همکلاسیاشون که هم سمپادی بوده هم خیلی خیلی باهوش به علت مصرف زیاد مواد مخدر فوت کرده بود! واقعاجای تاسف داره. می گفت همکلاسیاش خیلی تلاش کرده بودن مه ترک کنه. حتی وقت مرگشم دوستا و هم اتاقیاش به دادش رسیدن و احیاش کردن و بردنش بیمارستان. حتی از کما هم بیرون اومده ولی بعد سکته کرده و مرده.... از اونطرفیای خودمون بود... آخه کسی که یه دانشگاه خیلی خوب تو یه رشته واقعا عالی درس می خونده، با یه هوش زیاد که می گفتن یه کتاب 200 صفحه ای رو که همه تو چند روز می خوندن تا پاس بشن ، اون کتابو یه شبه قرض می کرده و می خونده و پاس می شده، چرا باید اینطوری بشه؟ اونطرفیا : ما مدرسه دخترونه پسرونمون کنار هم بود. واسه همین یه شهید صدوقیا می گفتیم : اونطرفیا!
پروژه آمار رو هم امروز تحویل دادم. امیدارم نتیجش خوب بشه. کلاسای مدرسه هم پاکنژاد و مطهری افتادم. من دو شغله شدم! آآآی حال می ده آدم احساس کنه بزرگ شده... ولی حال بیشترش واسه اینه که کمتر تنهام تو خونه تا فکر کنم. دیگه یه جورایی بیشتر وقتام داره پر می شه و فکر و خیالات ناراحت کننده و گریه و... یه کم فقط یه کم می ره تو شیشه... ان شالله . .
سرم درد می کنه. خیلی می خوام برم خونه. کاش زودتر وقتش برسه
|
|
|
2:07 PM | بشری |
نظرات [2]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
دوازدهم.. تغییر دکوراسیون |
بالاخره اتاقمونو وسعت دادیم! دیگه خفه نمی شیم توش اتاق بغلی رو پارتیشنشو برداشتیم و به اتاق خودمون اضافه کردیم. شنبه 4 تایی در حال جابجایی بودیم. الان یه اتاق بزرگ باحال داریم. قشنگ می تونیم توش قدم بزنیم وقتی از نشستن زیاد خسته شدیم و بعدم بریم پشت میز عسلیه که یه صندلی راحتی عااالی داره لم بدیم من تو این یه سال میزم کنار میز آقای سین بود، انقد نزدیک که یه وقتایی می شستیم به مونیتوای هم زل می زدیم وقتی بی کار می شدیم اما الان من یه طرف اتاقم اونم یه سمت دیگه ! تازه جلو دیدمونم یه 4-5 تا میز و کله و مونیتور و ... هست که امکان هر جور ارتباط چشمی رو از بین می بره. از اون دور واسم دست تکون می ده و میگه : سلاااااااااااااام، ریز می بینمت ! من :
میاد میز کناریم می شینه و می گه : من عادت ندارم انقد دور باشم. نه که هر روز کنارم بودی، عادت ندارم همکارمو نبینم آقای الف : .... !
آقای X : حیف خانوم عباسی اگه بود بهترین جای اتاق مال اون بود  آقای Y : حیف خانوم عباسی اگه بود چون می شدین دو تا خانوم .شما هم می تونستین بیاین کیش. بعد ما اونو می بردیم می گردوندیم  آقای X: حیف خانوم عباسی اگه بود Rup , Uml ,… بلد بود  آقای X: خانوم عباسی دانشگاه شهید بهشتی خونده معدلشم 18 است! . . . همچنان ادامه دارد! * خانوم عباسی ای وجود نداره... فقط برای اذیت کردن منه
|
|
|
11:06 PM | بشری |
نظرات [1]
| نسخه قابل چاپ
|
| |
|
یازدهمین مطلب پس از چند سال و اندی |
آیدا عاشق کارتون Barn Yard هه. همین که پاشو می ذاره تو خونمون می گه : آله، بالا، اودیس ! یعنی : خاله، منو ببر بالا، پشت کامپیوتر کارتون بذار واسم. اسم گاوه اودیسه  بچه باادبه، به هر 4 پایی می گه : اسبه ! اینطوریه که همه حاضر می شن بهش سواری بدن، اسبه که توهین نیست دیگه... همچین خ ر م و ن می کنه...که خودمون توش می مونیم 
20 دقیقه کامل نشسته جلوی کامپیوتر و اودیس می دیده، همراهشون غش غش می خنده و می رقصه و دست می زنه ....دیگه منو شیوا با هزار دز و کلک و قصه نتونستیم راضیش کنیم که دیگه بسه ! همش می گف : نه!!! اودیییییییس ، موشه ، اسبه ، جوجو و..... همینطور برو تا آخر !  دیگه گفتیم بیا بریم پایین شکلات بهت بدیم. آیدا : شویو ؟؟ - : بله، شویو .بریم ؟ - آیدا : اودیس، شویو ! - -: نه. یا اودیس یال شویو ! - آیدا : هوممم. شویو؟ - .... حله  - به آیدا شکلات دادم. پوستشو باز کردم و گذاشتم رو زمین و پاشدم که برم. - آیدا : آله، آله !! (در حالیکه پوست شکلات دستشه و بطرف من درازش کرده...) ، آشش قاااااا لللیی 
P.S :  خدا قسمتتون کنه جلو یه بچه 1 سال و نیمه اینطری ضایع بشین تا بفهمین اینی که گفتم یعنیییییییییییییی شه ! 
|
|
|
12:21 PM | بشری |
نظرات [3]
| نسخه قابل چاپ
|
| |