
تنهام........ تو اتاقو می گم بابا !!
آخه همه رفتن تهران. مستر جعفری صبح زود بهم زنگ زدن که پاشو بیا بالا! منم مونده بودم وااای خدایاااا صب به این زودی چی کارم داره! نکنه همون اول هفته می خواد زیر کوه کار خفم کنه؟! وقتی رفتم دیدم با چهره ای خندان نشسته و بعد از سلام و تبریک و این چیزا بهم می گه تو نباید انقد خودتو از بقیه جدا کنی !!! انقد تو اتاقت نشین و گوشه گیری نکن(خوبه خودش بهم می گف تو هیچ وقت تو اتاقت نیستیا!! ). رسمه تو اینجور عیدا همه با هم می رن به مدیر عامل تبریک می گن . خانما هم الان با هم به تک تک اتاقا سر زدن و عیدو تبریک گفتن. تو چرا نبودی باهاشون!! ای بابا! خوب بهم نگفتن! نه که مهلشون نمی دم، اونا هم منو خبر نمی کنن :دی لی خداییش بهتر! فک کن باید می رفتم در دونه دونه اتاقا به این آقایون تبریک می گفتم! اه !
بگذریم یه سر رفتیم پیش مدیر عاملو برگشتم. بعدم مستر جعفری اومد ایین پیشمو بهم گف تو چرا نرفتی تهران!!!! آییی حرص خوردم که کاش می دونستم مشکلی با رفتنم نداره با سر می رفتم! آخه به نطر نمی رسید زیاد راضی باشه اونم به اولیش. مخصوصا که همکارای گرامی 3 روزه رفتن تهران که تو یه روزش قرار ملاقات دارن، بقیشم می رن داربی (همون شهرآورد!)ببینن، بعدم گردش احتمالا. خوب اگه من می رفتم زیاد راحت نبودن. احتمالا نمی تونستن بچه نگه دارن. ولی خوب خودمم راحت نبودم آخه آخر رمضان بود. می خواستم روزه های آخر رو هم بشم. داییم هم که همین هفته می ره. نمی خواستم این چند روز روز از دست بدم. مگه من از دار دنیا چند تا دایی دارم !
خلاصه که فهمیدیم رپیس گرامی راضی به سفر من هستن. از لحاظ جا و رفت و آمد هم گفتش تو با قطار برو ، شرکت هم مهمونخونه داره. 2 قسمت خانوادگی و کاری هم داره که تو برو خانوادگیش. خلاصه که از هر لحاظ آماده. فقط مونده کلاس که امیدوارم تهران تشکیل بشه :دی
دیگه دیگه !
ها راستی ما یه عمه داریم اصلا دوسش نداریم! البته دل به دل راه داره. دلیلی هم که دوسش نداریم اینه که بدجور علاقشو بهمون نشون داده! عین نقل و نبات دروغ می گن خانوادگی !انگار نه انگار که این دروغه لازم هست گفتنش یا نه! بعد وسط ظهر دیروز به بابام زنگ زدن واسه عید مبارک باد، بعدم به بابام گفتن اگه می خوای عمه رو ببینی، خونه ماست.(عمه بابام). با مامانم هم که اصلا حرف نزدن واسه تبریک یا دعوت. بعد عصر شده باز زنگ زدن به بابام که بیا همه هستن، ما آش رشته هم پختیم بیا. (بازم دعوت بابام به تنهایی!). آخر شب زنگ زدن به حالت طلبکارانه که چرا نیومدین(با خواهرم حرف زدن) ما منتظر همتون بودیم. این همه واسه شام مرغ و خورشت سبزی دست تنها درست کرده بودم(توجه : یه سال ما رو دعوت کردن که همه هستن واسه افطار بود فکر کنم، همه غذاهاشونو از بیرون گرفته بودن ! یعنی ایشون خودشون تو مهمونیاشون غذا درست نمی کنن ، اون موقع این همه منت می ذارن که چرا نیومدین! خوبه دعوت هم کردن یعنی از همه !).... بعد خواهرم گفت ما فردا صبح مزاحمتون می شیم(عمه کوچیکتر از بابامه، اون باید بیاد عید دیدنی نه ما)، ایشونم گفتن ما نیستیم دیگه! به جهنم! ما سالی یه بارم شما رو نمی بینیم. از خدامونه این یه روز هم نبینیم. چی از این بهتر! ما نخوایم این دو سه تا فامیلو نداشته باشیم باید کی رو ببینیم !
خدا رو شکر هر جا هم که قدم بذاریم و فامیلمنو بگیم، همه عمه و عمومونو می شناسن. من موندم به خدا ! ما که فامیلمونو یه 40 سالی هس عوض کردیم، اونم یه فامیلی که اینجا تکه، ولی با این حال باز همه می شناسن ما رو ! اییی خدا !
مثلا باز یه دفعه یکی از عموهام تو مراسم سالگرد داییم اومدن گفتن ما خونمون شب همه جمعن شما هم بیاین! (عین همین جمله!) بعد ما چون مراسم داشتیم نتونستیم بریم(خدا رو شکر هم که نرفتیم!) بعدا کشف شد عروسی دختر عموم بوده !!! بابام خیلی کفری شده بود ! اون یکی عمو و زن عموم هم عصبانی شده بودن. عمه و این یکی عموم اخلاقاشون اینطوریه! همیشه هم باهمن. آخه عمه و عموم با یه خواهر برادر ازدواج کردن. خلاصه که ما کلا از این دو خانوار به شدت گریزانیم.
راستی توصیه ! واسه مهمونیاتون اگه دو جور غذا درست می کنین، هیچ موقع فسنجون و خورش سبزی رو باهم درست نکنین! چون هر چی هم که خوشمزه باشه، هر کی اولین نوع رو بخوره، وقتی می خواد دومین خورشت رو بخوره طعمش واسش جذاب نیست! چون یکی ترش ترشه اون یکی هم شیرین! 
دیشب با مامانم تنهایی رفتیم پیاده روی. عالی بود. هوا که خیلی خوب بود. خیابونا هم خلوت. رفتیم تااا خیابون مسکن. بعدم کالباس و خیارشور و نون ساندویچی و از این آلوچه های دیش دیش خریدیم امدیم خونه. نشستیم پای فیلم دیدن. اما اینا انگار هیچ کدوم فیلماشون اماده نیس! ااه چرا تموم نمی شه. قراره بعد ا زایننکه این فیلما تموم شد تلویزیون رو بذاریم تو. باشد که سروصداهای تو خونه بخوابه و شیوا خانوم به درساشون برسن. بیچاره می رسه به درساشا، ولی وقتی همکلاسیاش روزی 12-13 ساعت درس می خونن، قاعدتا اون نمی رسه دیگه! مخصوصا ماها که خانوادگی موقع درس خوندن سرو گوشمون می جنبه :دی ! 
حالا خدا کنه بقیه اهل خانواده به جمع کردن تلویزیون رضایت بدن. اگرچه ما به هر حال 2 تا تلویزیون داریم. ولی اصل کاری رو که جمعش کنی، شیطون اصلی شیشه می ره :دی
راستی امروز یکی از همکارام اومده کنارم نشست وکلی سوال پیچم کرد که چند ساله اومدی و چقد یاد گرفتی و .... از این چیزا! خوبه همکاریما ! بعدم پاشد رفت !
شاید به نظر شما عجیب نباشه ولی وقتی این آقا دفعه اولش باشه که تو این یه سال اومده باشه پیش من و حرف بزنه چی ؟!
دارم فکر می کنم چه قصدی داشته، ولی راستش هیچی به ذهنم نمی رسه. فقط عجیبه که اون اومده باشه و حرف بزنه! آخه جز کاراش با هیشکی حرف نمی زنه حتی با آقای لاف و سین و لام ! اسماشونو حال می کنین !
داره صدای اذان میاد، پاشم برم نماز.. حوصلم سر رف تنهایی آخه
|