بشری....
نهم
خدایا دلمو شکستی، پیش کی برم و ازت شکایت کنم؟ از کی بخوام دل خودتو هم بشکنه ؟ از خودت ؟
هر روز از روز پیش بدترم. اما سعی می کنم فکر نکنم اگرچه اصلا امکان نداره. تنها وقتی که به خودم و موقعیتم کمتر فکر می کنم وفتیه که سر کارم.کاش تمام 24 ساعتم سر کار بودم تا به هیچی فک نمی کردم.
خدایا ناامیدم از این زندگی
یه وقتایی هرچی بدی جلوی چشام میاد، یه باد زندگی تباه شده خودم که میفتم، به فردای نداشتم، به ............ تو دلم می گم خدایا شکرت....
تو اون موقعیتا سعی می کنم به محیط اطرافم توجه کنم، پیاده صبحا برم سر کار، تو هوای خنک پاییزی به درختای سرسبز نگاه کنم که با حرکت باد تکون می خوره برگاشون و بازم می گم خدایا شکرت.....
.
.
.
اما
.
.
.
اما هیچ کدوم از ته دلم نیست
.
.
.

تو مسئول این زندگی من هستی. چون هیچیش دست من نبوده و نیست. تو مسئولی... اگه تو نباشی پس کیه؟! من !!! عمرا!
اگه دست من بود که نمی ذاشتم این باشه.
نمی تونم درکت کنم که چرا دست از سر من برنمی داری؟ نکنه ناراحتی و غم بهم میاد ؟! یعنی چون به من شادی و خوشبختی نمیاد بهم هیچی نمی دی ؟؟؟
.
.
.

خدایا بازم شکرت
9:01 PM | بشری | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ
هشت
داییم برگشت.....
خدایا می شه لطفا یه ذره اون زیر زیرا، اون پایین پایینا رو هم یه نگاهی بکنی، شاید شاید شاید من کوچولو رو هم دیدی
.
.
.
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد..

(دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی)
10:35 PM | بشری | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ
هفت

Image and video hosting by TinyPic
.
.
.
خدایا دیگه نمی دونم چرا نمی تونم ازت چیزی بخوام.. دیگه اصلا حوصلم نمی شه یه کوووه خواسته رو ردیف کنم و بعد از نمازم ازت بخوام.... خدایا اعتماد بنفسمو از دست دادم واسه آرزو کردن.....
.
.
.
استرس خونم زده بالا .......

 

12:21 PM | بشری | نظرات [0] | نسخه قابل چاپ
شش
Image and video hosting by TinyPic

تنهام........ تو اتاقو می گم بابا !!


آخه همه رفتن تهران. مستر جعفری صبح زود بهم زنگ زدن که پاشو بیا بالا! منم مونده بودم وااای خدایاااا صب به این زودی چی کارم داره! نکنه همون اول هفته می خواد زیر کوه کار خفم کنه؟! وقتی رفتم دیدم با چهره ای خندان نشسته و بعد از سلام و تبریک و این چیزا بهم می گه تو نباید انقد خودتو از بقیه جدا کنی !!! انقد تو اتاقت نشین و گوشه گیری نکن(خوبه خودش بهم می گف تو هیچ وقت تو اتاقت نیستیا!! ). رسمه تو اینجور عیدا همه با هم می رن به مدیر عامل تبریک می گن . خانما هم الان با هم به تک تک اتاقا سر زدن و عیدو تبریک گفتن. تو چرا نبودی باهاشون!! ای بابا! خوب بهم نگفتن! نه که مهلشون نمی دم، اونا هم منو خبر نمی کنن :دی لی خداییش بهتر! فک کن باید می رفتم در دونه دونه اتاقا به این آقایون تبریک می گفتم! اه !


بگذریم یه سر رفتیم پیش مدیر عاملو برگشتم. بعدم مستر جعفری اومد ایین پیشمو بهم گف تو چرا نرفتی تهران!!!! آییی حرص خوردم که کاش می دونستم مشکلی با رفتنم نداره با سر می رفتم! آخه به نطر نمی رسید زیاد راضی باشه اونم به اولیش. مخصوصا که همکارای گرامی 3 روزه رفتن تهران که تو یه روزش قرار ملاقات دارن، بقیشم می رن داربی (همون شهرآورد!)ببینن، بعدم گردش احتمالا. خوب اگه من می رفتم زیاد راحت نبودن. احتمالا نمی تونستن بچه نگه دارن. ولی خوب خودمم راحت نبودم آخه آخر رمضان بود. می خواستم روزه های آخر رو هم بشم. داییم هم که همین هفته می ره. نمی خواستم این چند روز روز از دست بدم. مگه من از دار دنیا چند تا دایی دارم !


خلاصه که فهمیدیم رپیس گرامی راضی به سفر من هستن. از لحاظ جا و رفت و آمد هم گفتش تو با قطار برو ، شرکت هم مهمونخونه داره. 2 قسمت خانوادگی و کاری هم داره که تو برو خانوادگیش. خلاصه که از هر لحاظ آماده. فقط مونده کلاس که امیدوارم تهران تشکیل بشه :دی


دیگه دیگه !


ها راستی ما یه عمه داریم اصلا دوسش نداریم! البته دل به دل راه داره. دلیلی هم که دوسش نداریم اینه که بدجور علاقشو بهمون نشون داده! عین نقل و نبات دروغ می گن خانوادگی !انگار نه انگار که این دروغه لازم هست گفتنش یا نه! بعد وسط ظهر دیروز به بابام زنگ زدن واسه عید مبارک باد، بعدم به بابام گفتن اگه می خوای عمه رو ببینی، خونه ماست.(عمه بابام). با مامانم هم که اصلا حرف نزدن واسه تبریک یا دعوت. بعد عصر شده باز زنگ زدن به بابام که بیا همه هستن، ما آش رشته هم پختیم بیا. (بازم دعوت بابام به تنهایی!). آخر شب زنگ زدن به حالت طلبکارانه که چرا نیومدین(با خواهرم حرف زدن) ما منتظر همتون بودیم. این همه واسه شام مرغ و خورشت سبزی دست تنها درست کرده بودم(توجه : یه سال ما رو دعوت کردن که همه هستن واسه افطار بود فکر کنم، همه غذاهاشونو از بیرون گرفته بودن ! یعنی ایشون خودشون تو مهمونیاشون غذا درست نمی کنن ، اون موقع این همه منت می ذارن که چرا نیومدین! خوبه دعوت هم کردن یعنی از همه !).... بعد خواهرم گفت ما فردا صبح مزاحمتون می شیم(عمه کوچیکتر از بابامه، اون باید بیاد عید دیدنی نه ما)، ایشونم گفتن ما نیستیم دیگه! به جهنم! ما سالی یه بارم شما رو نمی بینیم. از خدامونه این یه روز هم نبینیم. چی از این بهتر! ما نخوایم این دو سه تا فامیلو نداشته باشیم باید کی رو ببینیم !


خدا رو شکر هر جا هم که قدم بذاریم و فامیلمنو بگیم، همه عمه و عمومونو می شناسن. من موندم به خدا ! ما که فامیلمونو یه 40 سالی هس عوض کردیم، اونم یه فامیلی که اینجا تکه، ولی با این حال باز همه می شناسن ما رو ! اییی خدا !


مثلا باز یه دفعه یکی از عموهام تو مراسم سالگرد داییم اومدن گفتن ما خونمون شب همه جمعن شما هم بیاین! (عین همین جمله!) بعد ما چون مراسم داشتیم نتونستیم بریم(خدا رو شکر هم که نرفتیم!) بعدا کشف شد عروسی دختر عموم بوده !!! بابام خیلی کفری شده بود ! اون یکی عمو و زن عموم هم عصبانی شده بودن. عمه و این یکی عموم اخلاقاشون اینطوریه! همیشه هم باهمن. آخه عمه و عموم با یه خواهر برادر ازدواج کردن. خلاصه که ما کلا از این دو خانوار به شدت گریزانیم.


Image and video hosting by TinyPicراستی توصیه ! واسه مهمونیاتون اگه دو جور غذا درست می کنین، هیچ موقع فسنجون و خورش سبزی رو باهم درست نکنین! چون هر چی هم که خوشمزه باشه، هر کی اولین نوع رو بخوره، وقتی می خواد دومین خورشت رو بخوره طعمش واسش جذاب نیست! چون یکی ترش ترشه اون یکی هم شیرین!


دیشب با مامانم تنهایی رفتیم پیاده روی. عالی بود. هوا که خیلی خوب بود. خیابونا هم خلوت. رفتیم تااا خیابون مسکن. بعدم کالباس و خیارشور و نون ساندویچی و از این آلوچه های دیش دیش خریدیم امدیم خونه. نشستیم پای فیلم دیدن. اما اینا انگار هیچ کدوم فیلماشون اماده نیس! ااه چرا تموم نمی شه. قراره بعد ا زایننکه این فیلما تموم شد تلویزیون رو بذاریم تو. باشد که سروصداهای تو خونه بخوابه و شیوا خانوم به درساشون برسن. بیچاره می رسه به درساشا، ولی وقتی همکلاسیاش روزی 12-13 ساعت درس می خونن، قاعدتا اون نمی رسه دیگه! مخصوصا ماها که خانوادگی موقع درس خوندن سرو گوشمون می جنبه :دی !


حالا خدا کنه بقیه اهل خانواده به جمع کردن تلویزیون رضایت بدن. اگرچه ما به هر حال 2 تا تلویزیون داریم. ولی اصل کاری رو که جمعش کنی، شیطون اصلی شیشه می ره :دی

راستی امروز یکی از همکارام اومده کنارم نشست وکلی سوال پیچم کرد که چند ساله اومدی و چقد یاد گرفتی و .... از این چیزا! خوبه همکاریما ! بعدم پاشد رفت !

شاید به نظر شما عجیب نباشه ولی وقتی این آقا دفعه اولش باشه که تو این یه سال اومده باشه پیش من و حرف بزنه چی ؟!‌

دارم فکر می کنم چه قصدی داشته، ولی راستش هیچی به ذهنم نمی رسه. فقط عجیبه که اون اومده باشه و حرف بزنه! آخه جز کاراش با هیشکی حرف نمی زنه حتی با آقای لاف و سین و لام ! اسماشونو حال می کنین !

داره صدای اذان میاد، پاشم برم نماز.. حوصلم سر رف تنهایی آخه



11:13 AM | بشری | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ
پنج
Image and video hosting by TinyPic
.
.
.
دیشب با فریادی که تو خواب از ترس کشیدم، پریدم از خواب!
.
.
.

یادم نیست چی خواب دیدم
10:07 AM | بشری | نظرات [1] | نسخه قابل چاپ
چهار
Image and video hosting by TinyPic

بالاخره بعد از چند صد سال و اندی، من موهامو کوتاه کردم! اونم فقط و فقط به خاطرلجبازی ! با مامانم لج می کردم من می خوام موهامو کوتاه کنم، اما مامانم نمیذاشت(خودمم نمی خواستماااا ، ولی آدم که نیستم! الکی لج می کردم!). خلاصه یه روز مامانم گفت بشری واست وقت گرفتم !!!!
منم دیگه بدجور تو گل گیر کردم . چاره ای هم نداشتم دیگه! رفتیم دیگه موهامونو بر باد دادیم و اومدیم! البته نه کاملا ، یعنی یخوردشو جا گذاشتم ولی خداییش از حق نگذریم، موهام خیلی خیلی بهتراز قبل شده. اون موقع نمی شد هیچ کاریش بکنم! اما حالا همه مدله می تونم درستش کنم! انقده هم بهم میاد
مامانم هم که دیگه خوشحال خوشحال هر هفته یه بلایی سر موهای من میاره! از شنبه اول هر هفته یه برنامه واسه جمعه ریخته که من تو خونم یه بلایی سرشون بیاره! حالا هم دارم فکر می کنم فردا قراره چه خاکی رو سرم بریزه

P.S :
نداره !

1:00 PM | بشری | نظرات [5] | نسخه قابل چاپ
سه

Image and video hosting by TinyPic

00:32 AM | بشری | نظرات [0] | نسخه قابل چاپ
دو
سلام
اووووه نمی دونم چند وقته که ننوشتم ! از دستم به کل دررفته!؟ ولی دیگه فکر کنم معلوم باشه چرا! من که دلیل دیگه ای جز کار زیاد ندارم!
آخه رمضونی ساعت کاریم از 8:15 صبح هست تا 1:30 . آااااای حال می ده این صبحا بخوابی، بعدم که صبحانه نباید بخورم که زودتر پاشم. واسه همین ساعت 8 پامی شم و آماده می شم، ماشینو میارم بیرونو مامانو بیدار می کنم که منو برسونه. دیگه دقیقا سر ساعت 8:12 من کارت می زنم
امروز همین که سوار ماشین شدم، کارتم افتاد کنار صندلی. هرکارمی کردم دستم بهش نمیرسید! منم که همیشه ثاینه آخر از خونه بیرون میام، با این حساب رو ثانیه ثانیه ها هم حساب کردم و نباید از دستشون بدم والا دیر می رسم و تاخیرمی خورم! دیگه کم کم داشت فشارم بالا می رفت! آخه من دقیقا جلوی اداره بودم ولی نمی تونستم برم تو!! چون کارتم افتاده بود زیر صندلی و من دستم نمیرسید بهش !!! دیگه داشت اشکم درمیومد که نمیدونم چی شد که یهو عقلم بکار افتاد که صندلی رو بدم عقب وکارتو هلش بدم پایین و از زیر برش دارم. دقیقا ساعت 8:14:44 من کارت زدم
حال کردین :دی
واای کاش می شد همیشه ساعت 8 بریم. گاهی انقد دیگه خواب بسم می شه که زودترپامی شم و میام کامپوتر بازیو یخورده ورزش دخترونه می کنم واسه دل خودم!
خلاصه می گفتیم!تا آخرین لحظه انقده کار سرم ریخته که نمی تونم از جام جم بخورم! نمی دونم جدیدا چی شده والا! واسه هممون هم کارا زیاد شده. مخصوصا تو این اتاق شلوغ که جا نیست کسی پا بذاره! فکر کن! یه اتاق با 5 نفر ! 5 تا میز گنده با یه میز صبحانه ، یه میزعسلی ، 3 تا پرینتر، 2 تا صندلی واسه مهمون! و خودمون! تو این اتاق اگه دو نفر از میزمن بخوان برن اونور اتاق، باید صبر کنن اولی که رد شد بعد دومی بیاد !یعنی انقد جا نیست و این شلوغی هم بدجوری رو اعصاب آدم راه می ره. حالا قراره اتاق بغلی رو خالی کنن بدن به ما که همچنان در حال گرفتن نیرو هستیم! تو این اوج کارا بودن همکارام کنارم خیلی لذت بخشه. تنها چیزی که تو اون اوضاع منو از خستگی و ناراحتی دور می کنه.
صبح که می رم با کلی چهره های خندون مواجه می شم که کلی تحویل میگیرن. همین که می شینم همشون شروع میکنن بحث درمورد فوتبال و اخبارش، سیاست و متعلقاتش بحث می کنن. بعدم خسته می شن و آقای س شروع می کنه به خوندن. همه چی هم می خونه . صداشم خوبه. از مجازگرفته تا غیرمجاز. همه چی هم که حفظه. البته حالا چون رمضونه خود آهنگشو نمی ذاره. قبلانا خود موزیک رو می ذاشت واسمونو هر 3 با هم به کارامون میرسیدیم.
یادمه حدود یه سال پیش که تازه رفته بودم. ازم میپرسید چی دوس داری واست بذارم. من همه چی دارم. یه هارد داره اوووووووووه! یادمه بارون داشت میومد. واسم امید گذاشت. تازه اون موقع ها بود که امید آلبوم داده بود بیرون. خلاصه داشتم از دیروزمی گفتم. س شروع کرد به خوندن یه آهنگ . بعد که اون تموم کرد پشت سرش آقای الف شروع کرد به خوندن ! اون که تموم کرد آقای ل شروع کرد آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم رو خوندن! انقدهه خندیدیم بهش. بچش 2 سالشه تازه. همش ازاینا گوش میده. حفظ شده. الف هم که بچشهم سن آیداست. اون یکی هم که نی نی ش 2 ماه دیگه به دنیا میاد.
دیگه بعد از اینکه درحین کار کلی شعرو آهنگ و بحث روز شنیدی، اونا پا می شن می رن بیرون به بقیه کاراشون برسن و من تنها می شم و تنهایی تند تند کارامو می کنم که تا ثانیه آخرطول نکشه که عصرم بمونم. ولی نمی دونم چطوره که همیشه وقت کم میارم! اونا که می مونن تا افطار. ولی من دوست ندارم جر مواقعی که مجبورم
راستی 3 روزپیش ساعت 10با مسؤل انفورماتیک فولاد آلیاژی یه جلسه داشتیم 4 تامون. 9:15 یه ماشین گرفتیم و رفتیم اونجا . انقد باحال بود. هر ماشینی که می رفت بیرونو می گشتن که چیزی همراهش نباشه بعد رفتیم اونجا . 2 تا خانوم مهندساشون بودن با 3 تا از آقاهاشون. خیلی تو زمینه نرم افزاری کار کرده بودن. 2سال تمام واسه مهندسای نرم افزارشون هیچ کاری نمی دادن بهشون . فقط و فقط آموزش!اونم چه آموزشایی. یعنی بگم من تازه اونجا دیدم استفاده از اصول مهندسی نرم افزارکه مهندس طهماسبی خودشو کشت تا به ما یاد بده رو فهمیدم یعنی چی !! همه چی رو عین چیزایی که اون گفته بود اماده کرده بودن واسه همه کاراشون. یه برنامه هایی بود . به خدا با شنیدنش هم حال می کردم.وااای که چقدددددددد باحاله این همه آموزش با اینجورنتیجه ای.
طراحی.... طراحی .... طراحی
دلیل رفتنمون هم این بود که ما می خوایم کل سیستم مشترکین رو باز نویسی کنیم تحت وب. می خواستیم ببینیم اونا که دو ساله خود کارمنداشون کاراشو شروع کردن و همه برنامه هاشونو خودشون می نویسن بحای خریدن از چه مسیرایی رفتن. زمان و هزینه ش چقد بوده و.../ یه چیزای خوبی هم دستگیرمون شد. قرار شد هفته آینده هم اون 3 تا با هم برن تهران پیش یه استاد خوب. با اونم مشورت بکنن و ازش واسه تدریس به ما ها وقت بگیرن. نمی دونم ولی کاش کلاساش همون تهران تشکیل بشه. خیلی می خوام برم مسافرت. چون اونا که اگه بخوان برن بیرون با هم میرن . منم میتونم تنهای تنها باشم.... میتونم تمام خیاباونا رو اونم تو سرما و باد و بارون پاییز راه برم و خوش بگذرونم . بعدم با ندا و مریم برم گردش. ولی خوب نمیدونم چی می شه. چیزی که هست اینه که من مجردم و ممکنه حرف توش در بیارن. حالا نمی دونم ولی می دونم که به یه سفر اساسی اونم تنها احتیاج دارم. شایدم خودم تو آبان یا آذر پاشم بیام تهران، یه دو سه روزی هم بمونم واسه خودم تنهایی مطلق رو احساس کنم و ازش لذت ببرم. بهش احتیاج دارم. اونم نه تنهایی تو اتاق! می خوام آزادی رو احساس کنم. قدم زدن و فکرکردنو وقتی که هوا ابری ابریه......
جورش خواهیم کرد اگر خدا بخواهد!
بگذریم
فقط خدا کنه اون کلاسه هرجوری که هست جوربشه. دلم خیلی آموزش می خواد اونم از نوع حرفه ای و بدرد بخور... دلم تنگ شده واسه درس خوندن.... واسه پیشرفت... واسه فهمیدنام.... واسه نت برداری کردن اونم باخودکارای چند رنگ! واسه خنده های سرکلاس.... واسه عصبانیت بابت نفهمین مبحثی.... واسه امتحان.....
واسه همین چیزا دیگه! گفتن نداره

نصف شب شد ! فردا یا پس فردا بازمیام واسه نوشتن ! تا فرصت هست بیام بنویسم. آخه هفته دیگه که همکارای گرام نیستن و همه کارا به عهده خودمه.وااای خدایا یعنی میشه اون کلاسه جوربشه و من بازم طعم درس خوندن رو بچشم...اونم دقیقا چیزی که همیشه دوست داشتم یاد بگیرمش...
اگه این چیزا رو باهم یاد بگیریم، باید فورا شروع کنیم به نوشتن دو تا برنامه بزرگ واسه شرکت که به 4 تامون دادن ! واااای فکر کن ! من از دست این برنامه قدیمی راحت می شم و می رم تو کار چیزای جدید.... حتی با فکر کردن بهش هم احساس رهایی میکنم ازحالت مردگی الانم.....
.
.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.....

این شعرو فقط چون دوسش داشتم نوشتم والا من غلط بکنم کسی رو چشم درراه باشم !مگه مغز خر خوردم که با تمام اینا بازم... .! عمرا
P.S :
آیدا به مامان جون میگه : ما جوجو !
به باباجون هم می گه : با جوجو !
یعنی هر چیزی که دو دفعه تکرار بشه، بجاش " جو " رو دو بار تکرار می کنه !
حتی نی نی جون رو هم میگه : نی جوجو !


فعلا شب خوش
راستی راستی من موهامو کوتااااااه کردم
00:26 AM | بشری | نظرات [0] | نسخه قابل چاپ
بازم یک !
خیلی بی آبرویی به خدا !!!!

.
.
.
آره خود تو رو می گم ! خود خودتو ! وقتی می گم بی آبرویی یعنی دیگه آخرشی ! حقته! از بس ساکت بودی و حرف نمی زدی! حالام که حرف می زنی معلومه دیگه چی از آب در میاد !
.
.
.

الان حس مگسی رو دارم که از شدت ضربات وارده روحی ، روی دیوار پچخ شده ! !!!
11:49 PM | بشری | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ
به نام خدا
سلام
خیلی وقته که حرف نزدم. هنوزم حس نوشتن ندارم. اما دیدم هرچی کمتر حرف بزنم ، بیشتر حرفام رو هم می شه و حرف زدن با خودم بیشتر و بیشتر می شه. جدیدا بلند بلند تو خیابون با خودم حرف می زنم و خودمو دلداری می دم یا دعوا می کنم! احتمالا داره به سرم می زنه!
خوب بریم سر حرفام!
فکر کنم 2 هفته پیش بود که داییم از استرالیا اومد. هنوزم هست. مامان بزرگم اینا هم نبودن. ولی سفارش کرده بودن به مامانم که مامانم خونشون افطاری بده و دایی مهدی اینا و فرناز و امیرآقا و آسدا رو هم دعوت کنه ، که داییم یا به عبارتی پسرشون که میان تنها نباشه و همه پیش همباشن. من از سر کار که اومدم با مامان رفتم خونه مامان بزرگ واسه کارای افطار. شیوا هم که از قبل اونجا بود. مرغو قیمه درست کردیم. اونجا غوره و ذرت و سیر نداشتن، واسه همین ماشینو برداشتم که برم از خونه بیارم. تو راه برگشت دیدم ای بابا! ماشین تابلو داره رو زمین راه می ره !خیلی بد میرفت. فهمیدم پنچر شدیم رفت! حالا ما رو می گی! جرأت نداشتیم از ماشین پیاده بشیم وضعیت ماشینو بررسی کنیم و یه فکری بکنیم! آخه روزای اول رمضان بود. اونم ساعت 4 ظهر و از همه بدتر اوضاع افتضاح مانتوی من بود ! یه مانتو به چه کوتاهی پوشیده بودم با یه رنگ جییییییییغ ! مونده بودم چه غلطی بکنم!(خدا رو شکر روزه بودم آرایش نکرده بودم ازبی حوصلگی دیگه) می ترسیدم پیاده بشم یکی یه چیزی بهم بگه. موبایلمو هم برنداشته بودم. چادر مامان هم تو ماشین نبود. منم اصلا فکر اینجا رو نکرده بودم. واسه همین این مانتومو پوشیده بودم. آخه تو مهمونیای خانوادگی من اینجوری لباس میپوشم . اما تو خیابون اینا نه ! می ترسم !
خلاصه دیدم اینجوری که نمی شه. فاصله ماشین تا خونه اندازه 2 تا خیابون بود. یا باید پیاده می رفتم یا یه مغازه پیدا می کردم و برم تلفن بزنم. با ترس ولرز پیاده شدم و چند تا قدم که رفتم رسیدم به یه خیاطی. با کلی شک وارد مغازه شدم و از آقاهه پرسیدم تلفن دارین ؟ آقاهه یه دو سه دقیقه ای صبر کرد انگار مثلا یه جانی دیده ! بعد با سر اشاره کرد که اونوره ! منم زنگ زدم به مامانم و همه چیو گفتم. بعدم واسه اینکه انقد آقاهه بد فکر نکنه در موردم (البته با حرفایی که زدم فهمیده بود ماجرا چیه) به مامان گفتم : مامان یه چادر هم بیار من مانتوم بده !به قول شیوا شکرک زدم دیگه !! :D
5-6 دقیقه ای تو ماشین بودم تا آیدا ومیرآقا اومدن وپنچر گیری کردن و رفتن. منم رفتم خونه مامان بزرگ و بقیه افطاری درست کردن. تااااااااا 6:15 . هرچی صبر کردیم هیشکی نیومد. انگار نه انگار که افطاره. جوش آورده بودم. 6:30 بود (بعد از افطار) که زنداییم تشریف آوردن و رفتن نماز بخونن. بعدم فرناز و امیرآقا اومدن. ما هم سفره رو پهن کرده بودیم. گفتیم خودمون روزه مونو باز کنیم. دیگه 6:40 بود که تقریبا همه اومده پای سفره... چقدر حرص خوردم که کمک که هیشکی نیومد بکنه. سر وقت هم که نیومدن. واسه جمع کردن هم که معلومه ! مونده بود شستن ظرفا که من از خستگی کمرم داشت می شکست. رفتم نشستم. مریم و مونا رفتن ظرف بشورن. اون موقع ها بود که داییم اومد. یه 1 ساعتی موندیم. آیدا کلی رقصید واسه همه . ما هم حرف می زدیم و ..... دیگه شب بود که برگشتیم خونه و من ازخستگی غش کردم.

قسمت بعدی در مورد کلاس آمار و احتمالیه که از طرف شرکت می رم و قسمت بعدیش هم درمورد دکترمه. یه خانوم دکتر خیلی خوب و ماه که فامبلمون بود. دکتر اطفال بود ولی من تا 1 سال پیشمی رفتم پیشش...... دیروز فوت کرد.... به علت سرطان ریه. سرطانی که سال 80 باید تشخیص می دادن ولی به علت بی توجهی دکترش، پیشرفت کرد انقد که .......
خدا بیامرزدش.... خیلی خوب بود... خیلی

10:18 PM | بشری | نظرات [5] | نسخه قابل چاپ


آخرین یادداشت ها
سال جدید !
Happy New Year
ممنوعه های ذهنم....
[ بدون عنوان ]
اریک فروم
نم نم !
colleague
[ بدون عنوان ]
30/10/86
[ بدون عنوان ]
Flowers..
لیلا
شیپس!!
HOwdy?!?
آیدا

آرشیو
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387

موضوع بندی

لینک های روزانه
پاراکلیت
صمیم و علی
گیلاس  خانومی
گیلاس
قلب یخی
مهستان
ساینا و سام

لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
رسپینای عزیزم
بشینای عزیزم
ساینای عزیزم
ناهید عزیزم

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
بشری....

خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان:
7179

طراحی قالب:

POWERED BY
BlogSky.com