حرف خاصی ندارم؛ فقط دلم پر از حرفه!
نمی خوام با کسی درددل کنم یا حرف بزنم چن بقیه هم نمی تونن کمک خاصی بکنن بهم. من فقط یدونه خدا می خوام که بیاد کنام بشینه و به حرفام گوش بده؛ نگه بهم ساده ام؛ دیوونم یا هر چی . فقط بهم گوش کنه. بعدم آیندشو بهم نشون بده تا خیر سرم عقلم بیاد سر جاش و حواسمو جم کنم
مگه چیه ؟ مگه زیاده؟
خداییش اگه می دونستم فردام چی می شه؛ تکلیفم روشن می شد. به خدا. فکر کن
چقدر زندگی قشنگ می شد
خدایا مگه زیاد می خوام؟ دوست ندارم زندگیم مثل این فیلما باشه که هزار رنگ داشته باشه اگرچه باز اکثر این فیلما آخرش خب می شه ولی این شانسی که من دارم؛ آخرشم معلوم نیس چه تراژدی ای خواهد شد 
خدایاااا خسته ام . به خدا ذهنم خسته شده از این همه فکر که آخرشم به هیچ جا نمی رسه. انقد که دیگه می خوام بیخیال همه چی بشم. بی خیال مردم و حرف مردم. می خوام فرار کنم از این زندگی.......
حرفای دلم خیلی تلخه، انقد که نمی شه حرف زد و درددل کرد با کسی. مگه بقیه مشکل ندارن که بخوان به حرفای گس من گوش بدن !!
تنهام... از سنگینی بار حرفای تلخم خسته شدم... د آخه پس کی زندگی قشنگ من و خونوادم شروع می شه؟؟؟
نمی خوام بهم نشون بدی که همینی که الان داریم خیلی خوبه و قشنگه و من قدرشو نمی دونم و واسه اینکه بهم بفهمونی همینو هم ازم بگیری... نمی خوااااااااااام می فهمی ؟؟؟؟؟؟
تو این 6-7 سال اخیر، همیشه یه گوشه از زندگیم پر از تلخی و غم بوده. کم یا زیاد...
پس کی من با تمام وجودم خوشبختی رو شادی رو احساس می کنم؟؟؟
تو که می دونی دل من از شادی چی می خواد. پس چرا نمی دی بهم؟؟ چقد التماسمو می خوای بشنوی ؟
|