بشری....
آری آغاز دوست داشتن است...

گرچه پایان راه نا پیداست....

من به پایان دگر نیندیشم.....

که همین دوست داشتن زیباست......


فروغ
10:54 PM | بشری | نظرات [5] | نسخه قابل چاپ
و انسان یعنی همیشه .....
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟
عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش میاد و توهم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی!
تا حالا دلتنگ کسی شدی؟
اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟
بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای .
تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟
خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوست داشته باشه
یکی باشه که پناه خستگی هات باشه
یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه
تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟
آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوسش داری یه خونه گرم داری
تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟
زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی که بهش ایمان داری
زندگی یعنی اینکه خودتو دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق اون هست
تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟
هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد شی تا یه تلفن کارتی داشته باشه!
تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟
انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!!
تا حالا فکر کردی که قسمت یعنی چی؟
قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف باد اومد تو هم بری
قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی گردن روزگار
یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی
به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟
سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته
سرنوشت یعنی اینکه یه روزجلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه «این بازی روزگاره ... »
حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟
و انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار ....

11:30 PM | بشری | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ
Nothin'
حرفی ندارم
یعنی حرف که دارم اما نمی تونم بزنم... نهایتش بتونم برم پیش یه روانشناس که به اونم نمی تونم همه چیو بگم
می خوام برم پیش یکی که جوون نباشه. یکی که طرز فکرش مثل قدیمیا باشه و بتونه اونا رو درک کنه. شاید بتونه راهنماییم کنه. آخه این جونا که اکثرا هر چی که بگن درسته که راست می گن ولی تا وقتی که بزرگترا قبول نکنن اونا رو، چه فایده؟!
کاش یه آشنا داشتم که می تونست همه چی رو درست کنه...
کاش شناخت درستی داشتم....
کاش مطمئن بودم وعمل می کردم . نه اینکه نه اطمینان کافی واسه عمل نکردن دارم و نه علاقه کم واسه فراموش کردن....!
سعی می کنم تو این هفته یه ملاقات جور کنم. نمی دونم چی بگم بهش! انقد غیرطبیعیه این علاقه! اونم بدون هیچ ارتباطی که نمی شه اصلا ازش دفاع کرد. مطمئنم که فقط مورد ندامت قراره قرار بگیرم یا حتی اگه خیلی خوددار باشه، با نگاه عاقل اندر سفیه بهم نگاه می کنه. چاره چیه. من راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه...وقتی از کسایی نیستم که واسه رسیدن به هدفم هر کاری بکنم. از جمله جلو انداختن 100 تا دوست و آشنا و نا آشنا. دعوا ، قهر و آشتی با آدمای ندیده و نشناخته، قبول کردن هر جور بی حرمتی و... یا به عبارتی غرور بیش از اندازه....چی کار می تونم بکنم جز فکر کردن و غصه خوردن !؟!
خدا.... نمی دونم چه نقشی داره... فقط می دونم که ازش خیلی ناراحتم... می دونم که حتما دلیلی داره.. نمی شه بگم چون مثلا خیر و صلاح منو می خواد!! ممکنه دلیلش همون تلاش نکردن من باشه! مثل همون که برم با همه حرف بزنم و بندازمشون جلو یا خودم کفش و کلاه کنم و با همه برم حرف بیزنم و آماده قبول هرجور رفتاری باشم که مشکل منو حل کنن...! خوب نمی تونم چی کار کنم؟؟ اگه این علاقه اونم بدون هیچ شناختی شایسته این کار من نباشه چطور؟! من مگه چقدر می شناسم که حاضر باشم خیلی از چیزا رو از جمله غرور شخصیتمو به جاش بدم.... اگه همه چی حل شد و اون موقع تازه فهمیدم چه کار اشتباهی کردم، چی ؟ اون موقع که نه راه پس دارم نه پیش!! خدا ر شکر که آدما فراموشکارن. کی بشه من خیلی چیزا رو فراموش که نه، ولی انققققد دور ببینم انگار که فقط یه رؤیا بوده..... یه رؤیا با همه قشنگیا و سختیاش.....

دیروز مامانی آیدا رو آوردش اداره! کلی خوشتیپ کرده بود ولی از بغل من پایین نمیومد! تنها کلمه ای که گفت این بود : چایی! بعدم که همه بهش خندیدن، کلی خجالت کشید!! نگاه کن تو رو خدا! یکی بهش بگه ددد آخه بچه تو از چی خجالت می کشی ؟! بعد وقتی مامانم داشت می رفت، ایشون خش ناخشکشون می شد!نمی خواست بره! همین که اسلامی اومد طرفش، بچه ترسید و دوید بیرون از اتاق! کلی خندیدیم بهش. ولی دیگه نمی خواست بره! تمام مسیری که تو دید ما بود، هر 2 ثانیه برمی گشت و بای بای می کرد . خیلی نااز بود. همه اومده بودن پشت پنجره و اونو نیگاش می کردن و باهاش بای بای می کردن!

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
( دکتر علی شریعتی )


11:28 PM | بشری | نظرات [6] | نسخه قابل چاپ
حس نوشتنم نمیاد .....


گل ِ گلدون ِ من شکسته در باد
تو بیا تا دلم
نکرده پرواز ... !
2:23 PM | بشری | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ
آزمون

سلاااام


شرمنده که نیستم !!‌می دونم که خیلی نگرانم شدین


ولی باور کنین سرم خیلی شلوغ بوده و هست‌! درگیر یه آزمون هستیم. بعدا میام توضیح می دم. احتمالا تا ۳-۴ روز آینده


در ضمن من احتمالا یه کاری قراره بکنم. نمی گم چی. پس اصرار نکنین که چیه کار خطناکیه. شاید تا آخر عمرم پشیمونیش همراهم باشه. یعنی حتما هست ولی چاره چیه. همینه که هست. مجبورم


برام دعا کنین لطفاپیشاپیش بسیار متشکر می باشم







2:28 PM | بشری | نظرات [6] | نسخه قابل چاپ
Rain Rain


بارون نباش که با التماس خودت رو به شیشه بکوبی ...



ابر باش که همه منت باریدن تو رو بکشن

00:37 AM | بشری | نظرات [3] | نسخه قابل چاپ
به همین سادگی


شکسته تر از آنم که قطره اشکی دلم را به لرزه درآورد......

و یا تن صدایی مرا از خود بی خود کند......

به همان سادگی که در باورهایم خانه داری ....

گول آینه را می خورم....

هنوز جوانم ...به همین سادگی...

به همین سادگی....
08:13 AM | بشری | نظرات [3] | نسخه قابل چاپ
چرند و پرند ظهرانه !

حرف خاصی ندارم؛ فقط دلم پر از حرفه!


نمی خوام با کسی درددل کنم یا حرف بزنم چن بقیه هم نمی تونن کمک خاصی بکنن بهم. من فقط یدونه خدا می خوام که بیاد کنام بشینه و به حرفام گوش بده؛ نگه بهم ساده ام؛ دیوونم یا هر چی . فقط بهم گوش کنه. بعدم آیندشو بهم نشون بده تا خیر سرم عقلم بیاد سر جاش و حواسمو جم کنم


مگه چیه ؟ مگه زیاده؟


خداییش اگه می دونستم فردام چی می شه؛ تکلیفم روشن می شد. به خدا. فکر کن


چقدر زندگی قشنگ می شد


خدایا مگه زیاد می خوام؟ دوست ندارم زندگیم مثل این فیلما باشه که هزار رنگ داشته باشهاگرچه باز اکثر این فیلما آخرش خب می شه ولی این شانسی که من دارم؛ آخرشم معلوم نیس چه تراژدی ای خواهد شد

Image and video hosting by TinyPic


خدایاااا خسته ام . به خدا ذهنم خسته شده از این همه فکر که آخرشم به هیچ جا نمی رسه. انقد که دیگه می خوام بیخیال همه چی بشم. بی خیال مردم و حرف مردم. می خوام فرار کنم از این زندگی.......


حرفای دلم خیلی تلخه، انقد که نمی شه حرف زد و درددل کرد با کسی. مگه بقیه مشکل ندارن که بخوان به حرفای گس من گوش بدن !!


تنهام... از سنگینی بار حرفای تلخم خسته شدم... د آخه پس کی زندگی قشنگ من و خونوادم شروع می شه؟؟؟


نمی خوام بهم نشون بدی که همینی که الان داریم خیلی خوبه و قشنگه و من قدرشو نمی دونم و واسه اینکه بهم بفهمونی همینو هم ازم بگیری... نمی خوااااااااااام می فهمی ؟؟؟؟؟؟


تو این 6-7 سال اخیر، همیشه یه گوشه از زندگیم پر از تلخی و غم بوده. کم یا زیاد...


پس کی من با تمام وجودم خوشبختی رو شادی رو احساس می کنم؟؟؟


تو که می دونی دل من از شادی چی می خواد. پس چرا نمی دی بهم؟؟ چقد التماسمو می خوای بشنوی ؟


12:52 PM | بشری | نظرات [6] | نسخه قابل چاپ
Show me the meaning of being lonely.......
پنج شنبه شب رو نمی تونم بگم یه شب بد بود اسم یا یه شب خوب....
به هرحال پر از گریه بود ، انقد که دیگه چشام باز نمی شد. صبحشم باید می رفتم سر کار!(توجه داشته باشین که صبحش همون جمعه بود ! ). 9 رفتم سر کار. هیشکی تو اتاق نبود خدا رو شکر که منو با اؤن چشای باد کرده ببینه، منم همین که دیدم هیشکی نیست، از خدا خواسته باز زدم زیر گریه! حالا گریه نکن، کی گریه بکن! اصلا حواسم هم نبود که آخه بچه حالا هیشکی نیس تو اتاق، تا چند دقیقه دیگه که همه میان چطوری می تونی این همه آبغوره هاتو جمع کنی! ولی تو اون موقعیت اصلا فکرم کار نمی کرد. تمام بغض چندین ماهم تو یه شب شکسته بود و طبیعی بود که همچنان هم ادامه داشته باشه

تو اوج گریه هام بودم که یهو یکی از همکارام اومد تو اتاق. همین که منو دید میخکوب شد! زل زد بهم که تو چت شده؟!
منم همینجوری که اشکامو پاک می کردم گفتم هیچی! گفتش : آره کاملا مشخصه !!! اتفاقی افتاده؟ گفتم : نه
هیچی نگفت. بعد از یه چند دقیقه بهم گفت: تو هر شب گریه می کنی ؟!!!!!!!!!
گفتم هر شب که نه.
باز هیچی نگفت.
.
.
رفتیم واسه تصحیح چاپ قبض
.
.
وقتی می خواستم برم بهم گف دنیا اتقد ارزش نداره که تو همش ناراحتی و داری گریه می کنی.
اومدم بیرون.

ساعت 1 ظهر بود که مامان و شیوا اومده بودن دنبالم. بعدم با هم رفتیم اعلامیه های سالگرد داییم رو بزنیم! ببین تو رو خدا! انقده هیشکی رو نداریم که ما باید بریم اعلامیه بچسبونیم.
شیوا چون قدش بلند بود می رفت می چسبوند منم که چشام باز نمی شد! اخلاقم هم که گفتن نداره!
دیگه تا حدودای ساعت 3 بود که رسیدیم خونه و من نهار خوردم خوابیدم

راستی دختر عموم هم گفتن پنج شنبه شب عروسیشه. نمی ریم
نیمه شعبان تولد حامده. باید یه فکری واسه غافلگیریش بکنیم. آخه تا حالا ما هیچ کدوم به اون تبریک نگفتیم واسه تولدش. اصلا تازه تاریخ تولدشو فهمیدیم.

بازم راستی! خالم که رفته بود مشهد، موبایلشنو نازیلا می ندازه تو آب و خراب می شه، واسه همین از یه نفر موبایلشو قرض می کنن که یه زنگ کوتاه بزنن. چند وقت پیش پلیس بهشن زنگ زده که سعید بره خودشو معرفی کنه!! چون اون موبایل دزدی بوده! باید بره مشهد ثابت کنه که اصلا اون مشهد نبوده چه برسه به اینکه موبایل مال اون باشه!
این چند وقته بد جوری مشکلات رنگوارنگ رو سرشون ریخته
نمی دونم چی شده ولی دیگه نمی تونم از خدا چیزی بخوام .تنها چیی که می گم : خدا یا شکرت به خاطر همه چی. من هیچی نمی خوام. فقط هرچی خودت صلاح می دونی. همین
تو هر چیزی یا تو هر کاری.
نمی دونم چرا اما دیگه امیدی واسه دعا کردن هم ندارم شایدم دلیلی !
یا شاید به یه دید درست رسیدم یا شایدم نه !
به هر حال همینه

P.S:
If you feel like leaving
I´m not gonna make you stay
Soon you´ll be finding
You can run, you can hide
But you can´t escape my love

Image and video hosting by TinyPic
2:01 PM | بشری | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ
Ignore
من Ignore شدم؛ به همین سادگی.........


شاید زودتر باید می فهمیدم......
.
.
.
شاید باید ......

زمان گذشت و رسید آخر مرداد.....تموم شد.


Image and video hosting by TinyPic


4:00 PM | بشری | نظرات [2] | نسخه قابل چاپ


آخرین یادداشت ها
سال جدید !
Happy New Year
ممنوعه های ذهنم....
[ بدون عنوان ]
اریک فروم
نم نم !
colleague
[ بدون عنوان ]
30/10/86
[ بدون عنوان ]
Flowers..
لیلا
شیپس!!
HOwdy?!?
آیدا

آرشیو
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387

موضوع بندی

لینک های روزانه
پاراکلیت
صمیم و علی
گیلاس  خانومی
گیلاس
قلب یخی
مهستان
ساینا و سام

لینک دوستان
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
رسپینای عزیزم
بشینای عزیزم
ساینای عزیزم
ناهید عزیزم

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
بشری....

خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری

جستجو در وبلاگ


تعداد بازدیدکنندگان:
7169

طراحی قالب:

POWERED BY
BlogSky.com