دلم گرفته ...
می خوام گریه کنم اما باید جلوشو بگیرم......
نباید ناراحتش کنم....
بشری
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دلم گرفته ...
می خوام گریه کنم اما باید جلوشو بگیرم......
نباید ناراحتش کنم....
..... حذف شد
****
به سان رود که در نشیب دره ، سر به سنگ می زند..... رونده باش....
امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست........زنده باش
سال نو همه مبارک باشه
*****
..... حذف شد
)
قرار شد بهش زنگ بزنم و اطلاعات رد و بدل کنیم ولی هنوز فرصت نکردم 
منم که از خامه متنفرم.. فقط اون قسمتای بدون خامه شو خوردم. بقیشو هم گذاشتم واسه خودش. اونم فقط یه ذره خورد! فکر می کردم بیشتر از اینا بخوره ولی انگار غذا خوردن منو که میبینه اشتهاش کور می شه!!! آخه کنار من هیچی نمی خوره. من موندم پس چرا انقد تپلیه! 
هنوز تو کاشانی بودیم که بهم گفت بشری می دونی چیه... راستش هنوز نخریدم چیزی واست! آخه نمی دونستم اندازت چقدریه، چی دوست داری و ..... حالا هرجا که تو می گی می ریم خودتم انتخاب کن چی می خوای.... هم یه جورایی می دونستم داره شوخی می کنه ، هم گفتم اگه راست بگه چی؟؟!!! بهش گفتم من نمیام باهات. هرجا که خواستی وای می ستی و خودت با سلیقه خودت واسم هدیه می خری. بدون هدیه پاتو نمی ذاری تو ماشینا!
اونم گفت: ااا اینجوریه! پس برو هدیه تو از عقب بردار!
با هزار تا دردسر از تو ماشین در حال حرکت هدیه مو از عقب پیداش کردم و برش داشتم.... یه جعبه خیلی خوشگل بزرگ بود... توشو که باز کردم یه عروسک بزرگ بود با یه عالمه پوشالای رنگوارنگ زیرش. کنارشم یه گل رز خوشگل بود. عروسکه خیلی ناز و نرم بود برش که داشتم و بغلش کردم ، زیرش یه جعبه کوچولوی قرمز دیگه هم بود. که اونو نمی گم دیگه توش چی بود.... 

واسه اونم مامان گفتش حلقه های پلاتین رو بیارن. و یدونه خوشگلشو واسش انتخاب کردم. ولی اون اندازش نبود واسه همین اونجا گذاشتیمش تا بزرگش کنن. من تمام انگشترا رو که دستم می کردم واسه تست کردن، اندازم بود. انقد که فروشندش گفت: تو انگشتات خیلی خوبه! همه چی به دستات می گیره! ولی در عوض امیرحسین همه انگشترا بودن استثنا کوچیکش بود. یعنی تو انگشت کوچیکش به زور می رفت. انقده ناراحت شده بود. می گفت می خواستم همین امروز دستم کنم. انگار حلقه رو خیلی دوست داره و می خواد همیشه دستش باشه. از همون اول همش می پرسید کی می ریم حلقه می خریم!
منم گفتم خوب امیرحسین بهم دادش! گفتش نه! رسم نیست . باید پیش خودش باشه! اون نمی دونست تو چرا گرفتی؟!عشق نسنجیده می گوید: دوستت دارم زیرا به تو نیاز دارم،
عشق سنجیده می گو ید: به تو نیاز دارم زیرا دوستت دارم.
آیدا هنوز شیر می خوره و از اونجایی که شنبه دو ساله می شه، باید ترکش داد.
توضیحات : آیدا وقتی می خواد شیر بخوره می گه : آیدا نم نم می خواد ! (اسم نم نم رو هم خودش گذاشته. دلیلشم اینه که وقتی شیر می خوره صدای نم نم می ده دهنش!)
مامان : آیدا نم نم و بندازیمش دور ؟!
آیدا : نههههه ! افه ! (* حیفه )، نم نم ایلی مُشیده ! (نم نم خیلی مفیده)
از بهونه گیری کردن بدم میاد....
از اینکه ناراحتیامو، دل نگرانیامو، دلتنگیام؛ غصه هام به کسی بگم ... حتی از گفتنش تو بلاگم بدم میاد....
واسه همین سعی می کنم یا هیچی ننویسم یا اگه چیزی می نویسم، یه چیزایی باشه که شادم کرده و دوست دارم تو ذهنم بمونه...
از آدمایی که پر از امیدن خوشم میاد... از آدمایی که امیدوارن و سعی می کنن بدون اینکه تو چیزی ازشون بخوای، به تو هم امید بدن بیشتر خوشم میاد...
دلیل اینکه زیاد از همکارام می گم اینه که اولأ به شدت از خدا ممنونم که بهترین همکارا و رئیس رو بهم داده... عین بهترین دوستام توی تمام دوران تحصیل و خونوادم
ثانیأ من الان یک سال و نیمه که حداقل 8 ساعت از روزامو با اونا می گذرونم. پس مطمئنأ بیشتر حرف دارم از اونا. اونم نه حرفای ناامید کننده و غصه دار.
الانم همه شون رفتن تهران مأموریت. یکیشون قبل از اینکه بره بهم گفت: خانوم ش... من دیشب خوابتو دیدم؛ یادت باشه واست تعریف کنم! ولی فرصت نشد.
اون متن پست پیش رو هم اون ته دفترم واسم نوشت.
آقای الف عین برادرمه. وافعأ می گم. خیلی راهنماییم می کنه. تو همه چیز. هر سؤالی که ازش بپرسم با صبر و حوصله بهم جواب می ده. از سیاست و آب و هوا و آدمای اداره و ساختن شخصیتی گرفته تااااااااا اشکالا و ایرادای کار. اطلاعاتش واقعا کامله. از هر قسمت کار که ازش بپرسی همه چی رو می دونه. داره واسه امتحان فوق می خونه. تحصیلات خیلی واسش مهمه واقعا هم علاقه داره به ادامه دادنش. امیدوارم موفق باشه. یه نی نی داره به اسم ایلیا که 4 ماه از آیدا کوچیکتره. خیلی نازو خوشگله.
آقای سین هم خیلی آدم جالبیه. یه همچین شخصیتی رو عین آقای الف تا حالا ندیده بودم. نمی ذاره هیشکی به حریمش وارد بشه در عین حال خیلی هم صمیمیه با همه. تو همه قشری دوست داره.... عاشق سفر و رانندگی تو جاده است. کافیه یه روز تعطیلی داشته باشیم که اون بره مسافرت. واقعا آدم باهوشیه. اگه بخواد همچین دقیقه تو کاراش که اگه یه چیزی رو داد دستت 100% مطمئنی که درسته. خیلی راحت از چهرت احساستو و چیزی که تو قلبته رو می فهمه. فرقش با آقای الف اینه که آقای الف با اینکه می فهمه چیزی نمی گه اما اون می شینه کنارت و باهات حرف می زنه و آرومت می کنه! خلاصش اینه که برخلاف خیلی از مردا هم ابراز احساسات رو بلده، هم کنترلشو هم لذت بردن از زندگیو. آدمو جذب می کنه البته اگه کنارش باشی والا بهت اصلا رو نمی ده.
آقای لام خیلی وقت نیست که اومده با ما. ولی اونم خیلی آدم جالبیه از اون دسته آدماییه که خیلی تلاش می کنه. اگه بخواد یه کاری رو انجام بده تمام تلاششو می ذاره روش معمولا هم برنامه های بزرگی رو می نویسه. مهربونه. یه خورده به نظرم خجالتیه. از همه چی سر در میاره. همه چی می دونه.... البته معمولا Subject هاش کاریه. اگه بخواد راهنماییت کنه عین یه همکار بزرگتر باسابقه راهنماییت می کنه. یه محدوده ای داره که آقای لاف و سین فقط بهش نفوذ کردن. نمی دونم چطوری منظورمو بفهمونم... شایدم اونم مثل منه... نمی دونم ولی اونم خیلی خوب و مهربونه.
بطور خلاصه هر سه شون واقعا آدمای فوق العاده ای هستن و آدما رو جذب می کنن. شخصیت های خیلی جالب و قشنگی دارن. یادمه اولین روزی که رفتم سرکار، بهم گفتن نگران شناختن آدما نباش... چون مهمترین آدمای اداره همیشه به این اتاق رفت و آمد دارن و حقیقت هم جز این نبود. انقد رفت و آمدشون زیاده به اینجا که من باور نمی کردم اینا همشون مدیرای بخشای مختلف هستن! دلیل اومدنشون هم کاری نبود. تنها دلیلشون بودن این 3 نفر بود.
3 تایی واقعا با هم match هستن... به شدت ... به شدت....
یادش به خیر.... روزی که رفتم سر کار واسه مصاحبه. رئیس فعلیم ازم مصاحبه کرد. منم بهشون جواب دادم. به جز اون 3 نفر دیگه هم تو اتاق بودن. یکی شون آقای سین بود. وقتی داشتم می رفتم اومد دنبالم بهم گفت از حرفاش نترس. اون بهترین رئیسه و بدون بهتر از اینجا جایی گیرت نمیاد. اون موقع نمی شناختمش. فک می کردم یه آدم معمولیه. نمی دونستم قراره یکی از بهترین همکارام باشه. آقای الف هم که فامیلمو که پرسید همون اول شناختم... تمام فک و فامیلمو واسم ردیف کرد و من بسی خوشوقت شدم که انقدددد famous هستم !
این پستم همش درمورد همکارام شد. یه روزی میام از دوستام می گم... اگه اشکال نداشته باشه ها !
نه که این قالب تاریخ نمی زنه، باید خودم بزنم!
اوووووم چیز زیادی از محرم و این تعطیلات ندارم بگم. چون خودم که کلا یه جا رفتم روضه که اونم چون خونه خاله مامانم بود و زشت بود که نرم. بعدم یه جای دیگه رفتم واسه نماز ظهر عاشورا. دیگه روضه و نوحه و دسته و این هیچی. راستش دیگه اصلا خوشم نمیاد. نمی دونم چطوریه. همون یه حایی هم که رفتم، یه خانمه امد کنارم بشینه، به خدا هنز درست ننشسته بود که زد زیر گریه.... نمی گم کارش خوبه یا بده. فقط می گم به نظر من اون فقطز به زندگی خودش گریه می کرد. تازه اصلا من نمی فهمم اصلا خوشم نمیاد واسه امام حسین گریه کردن. چند روز پیش این جمله رو
؛
*"حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بیآبی معرفی کردند ... در عجبم از مردمی که خود زیر تازیانه ظلم و ستم زندگی میکنند، آنوقت برای حسینی میگریند که آزاد زیست و آزاد مرد ..."
؛ از وبلاگ خرس قهوه ای خوندم که خیلی راضیم می کرد. همچنان هم دنبال این جور چیزام. خیلی تو کتابا دنبال حقیقت می گردم اما یا چیزی که می خوام رو پیدا نمی کنم یا انقد سنگین نوشتن که هیچی شو نمی فهمم!
بگذریم. گفتن این چیزا تقریبا تکراریه. همه جا اکثرا دچار همین مشکل من شدن. پس یهنی تنها نیستم ;)
دیشب زن داییم اومد خونمون. بعدم پسر داییم و دوستاش(یکی شون هندی ه، 2 تا تهرانی و یکی هم امیر که خدا رو شکر هیچ کدوم هم زیاد فارسی بلد نیستن! فقط یه ذره!!!!). صدالبته واضح و مبرهنه که آیدا جونو مامان باباش هم هستن دیگه. پسر داییم با 3 تا از دوستاش اومدن تعطیلات و تو مسیرشون به هند و مصر و چین هم رفتن و الان ایران هستند. 4 تایی دوشنبه می رن تهران که امیر و هندیه می رن باز هند واسه عروسی یکی از فامیلای دوستش. 2 هفته عروسیه که امیر یه هفته شو می مونه وبعد برمیگرده استرالیا. اون دو تا هم 2 هفته تهران می مون بعد برمی گردن.. اینا دیشب خونه ما بودن با کلی تأخیر. چون رفته بودن روضه و سینه زنی و عزاداری از این چیزا ببینن بعدم آبگشت (خودشنو می گفتن : meat water!)بخورن! کلی این مراسم واسشون جالب بود. هندیه فقط سلام رو بلد بود. واسه همین همش با آیدا بازی می کرد. فک کنم چون تنها کسی بود که زبونشو می فهمید. خیلی حوصله داشت. لباسای آیدا رو هم پسندید که بره واسه بچه خواهرش بخره. اون دو تای دیگه خیلییی قد بلند بودن. کاوه و کیوان. کاوه پلیس بود و پاره وقت هم حقوق می خوند. عکساشو دیده بودم روی لب تاپ امیر. خیلی جاهای جالب و خوشگلی رفته بود. عین این فیلما..... یه عالمه حیونای عجیب... آدمای بومی ، کشتی های خیلی خیلی شیک ....کیوان هم روانشناسی می خوند. امیر هم که حسابداریش که تموم کرد. حقوقش هم تموم کرد و حالا داره کار می کنه ، هنوزم می گه دانشگاه رو بیشتر دوست داره. هندیه هم به گفته خدشون از همهشون باهوشتره و بهترین کار رو هم داره. راستی بالاخره تو نوه های مامان بزرگم یکی داره دکتر می شه. آخه ما همه رفتیم رشته ریاضی و مهندس شدیم. ولی امجد اول رفت داروسازی و از هفته دیگه پزشکیشو شروع می کنه.
مامان بزرگ من به شدت وسواسی هستن. انقدههه حرص خوردن که 4 تا پسر که دینشون معلوم نیست رو چطوری مهمون کنن. وقتی هم که از خونشون رفتن کل وسایلشون رو آب کشیدن. حتی من داییم که میان ایران، هنوز تو نیومده باید برن حموم و لباسایی که مامان بزرگم واسشون آماده کردن بپوشن. و این ها یکی از دلایلی می باشد که پول آب مامان بزرگم همیشه بیشتر از 20 تومنه با کلی جریمه!
خلاصه دیشب که داشتن می رفتن گفتن می خوان فرداشب که امشب باشه باز برن دیدن مامان بزرگم که مامانم گفت نههههه اونا سرماخوردن(واقعا هم سرماخوردن) شما فردا شب شام بیاین اینجا. این بیچاره ها هم که تعارف و این چیزا حالشون نیست، مجبور شدن قبول کنن. واینگونه شد که ما تو یه هچل به تمام معنا افتادیم! چون نمی دونیم چی درست کنیم! یکیشون که گوشت اصلا نمی خوره! اون هندیه هم که ما نفهمیدیم چی دوست داره! حالا موندیم چی درست کنیم که همشون دوست داشته باشن. از همینجا دست یاری به سمتتان دراز می کنم